تبلیغات
شهدای دفاع مقدس شهر ترکالکی - مطالب ابر خاطرات دفاع مقدس از برادر رزمنده غلامرضا استادی از گتوند











 

 

برگی از خاطرات جبهه :

تو جزیره مجنون بودیم فرماندهی گردان حدودا 10 کیلومتری با خط اول فاصله داشت .
غروب بود هوا داشت تاریک می شد که آقای عسکرزاده به من گفت برادر فرج عبدالهی رفته جلو برو با موتور بیارش مقر ...
گفتم حاجی هوا تاریکه به فرج بگو شب بمونه پیش بچه ها تا صبح می رم میارمش ...
گفت نه الان باید بری بیاریش ...
یه هندا 250 بود که چراغ نداشت ، سوارش شدم و حرکت کردم ...
از ترس اینکه غواص های عراقی تو آب می اومدن برا شناسایی با خودم میگفتم نکنه الان جلومو بگیرن ...
هیچ کس تردد نمی کرد تنهای تنها با سرعت رفتم جاده شنی ...
هوا تاریک پشه هم زیاد دو طرف هم نیزار بود ...
یه دفعه چیزی پرید جلوم ...






ادامه مطلب

طبقه بندی: بـرگـی از خـاطـرات، 
برچسب ها: خاطرات دفاع مقدس از برادر رزمنده غلامرضا استادی از گتوند،  
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 1396/09/12 توسط مـحـمـدرضـا قـاسـمـی





تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک