شب عمل کرده بودیم ، والفجرمقدماتی رو میگم سال 1361 چه شب بودی بچه هایی که بودن میدونن چی میگم از ته دل آه می کشن ... شب سرد و بیرحمی داشتیم ( اگه فرصت کردم مطلبی بنام نبرد در جلو کانال را مینویسم اونجا ترسیم می کنم... ) زخمی بودم ... توی سنگر در سینه خاکریز ، از فرط خستگی و جراحت در حال استراحت زیر باران گلوله های جور واجور ... نخواسته بودم که عقب برم آخه دوری از دوستان بخصوص کریم آقاجانی ... آه کریم کی میداند کی بود ، محمد لرستانی ، محمود شیخی و ... تو یه دسته بودیم سخت بود که گردانی رفتیم اما ، کمتر از گروهانی برگشتیم ... دشمن مرتب آتش می ریخت ، اما امید داشتیم که شب بشه شاید بچه ها را بتونیم بیاریم ... یه لحظه دیدم در چند متری پایین خاکریز آتش و خون و خاک و گوشت درهم پیچیدند ، در این هنگامه آتش و خون ... وفریاد ... یا مهدی ... یامهدی ... فرهاد جباری ، محمود رمضانی و سلطانمحمد حسینی بهم آمیختند ...





ادامه مطلب

طبقه بندی: بـرگـی از خـاطـرات، 
برچسب ها: خاطرات دفاع مقدس از برادر رزمنده حمید حسن زاده از ترکالکی،  
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 1396/08/29 توسط مـحـمـدرضـا قـاسـمـی





تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک