اللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَهِ بنِ الحَسَن صَلَواتُکَ علَیهِ و عَلی آبائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَهِ وَ فِی کُلِّ سَاعَهٍ وَلِیّاً وَ حَافِظاً وَ قَائِداً وَ نَاصِراً وَ دَلِیلًا وَ عَیْناًحَتَّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَ تُمَتعَهُ فِیهَا طَوِیلا



كلمه‌ی «ب» باكری آرام آرام قدم برداشت و به «ه» همت چسبید . افلاك گفتند : «بَه... بَه...» . در زیر باتلاق ، شرح روزگار می‌نوشتم . من نیز از «بیم» ، به «هیم» ، به آرامشی ابدی رسیده بودم . همراه با افلاك تكرار می‌كردم : «به به... به به» و می‌شنیدم كه خدا باز تكرار می‌كند : « فتبارك الله احسن الخالقین » .




ادامه مطلب

طبقه بندی: فرماندهان شهید،  بـرگـی از خـاطـرات، 
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 1395/12/3 توسط مـحـمـدرضـا قـاسـمـی
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 1395/03/18 توسط مـحـمـدرضـا قـاسـمـی
نوشته شده در تاریخ جمعه 1395/03/14 توسط مـحـمـدرضـا قـاسـمـی

در پاییز 1328 در محله برک مسجد جامع ترکالکی متولد شد . پدرش از روی ارادت به اهل بیت(ع) او را که فرزند اول خانواده بود حسنعلی نام نهاد . درسال 1335 با کمترین امکانات آموزشی به مدرسه رفت و دوران ابتدایی را در دبستان محتشم(شهیدنامجو) ترکالکی سپری کرد . با توجه به عزیمت خانواده به منطقه مسکونی کارگری عنبل . حسنعلی سال 1341 وارد مدرسه راهنمایی عنبل شد . جایی که مستشاران انگلیس حضور داشتنند و سرمایه ملی کشور ما را به غارت میبردند . شرایط به گونه ای بود که زندگی را برای نوجوان قصه ما سخت میکرد . خودش به تنهایی به شوشتر عزیمت کرد و سال 1344 وارد دبیرستان فردوسی شد . سال 1348 جهت اعزام به سربازی بعنوان سپاه دانشی وارد پادگان قوشچی شهر ارومیه شد . که بعد از دوران آموزشی بعنوان معلم سپاه دانشی در روستای دره شور . خسو از توابع شهرستان داراب فارس فعالیت فرهنگی خود را آغاز کرد . سال 1350 دوران سربازی به اتمام رسید . در این مدت توانسته بود با گروه های سیاسی مخالف رژیم پهلوی رابطه برقرارکند و همچون جوانان دیگرایران زمین در مسیر حرکت انقلابی مردمی به رهبری امام خمینی(ره) قرار گرفت ... مهر همان سال استخدام آموزش و پرورش استان خوزستان شد و بعنوان معلم به منطقه اروندکنار اعزام شد و از آنجا که روحیات  حسنعلی خدمت به مردم محروم ستمدیده بود بعنوان مدیر و معلم به روستای معاتیج رفت و دو سال تمام به مردم محروم این دیار خدمت نمود . گویا حسنعلی به دنبال گمشده ای بود . آری رهایی ملت ایران از ظلم و ستم رژیم طاغوت پهلوی ، فعالیت های انقلابی اش به گونه ایی در خرمشهر و آبادان هویدا شده بود که بر اثر فشار و تهدید ساواک دیگر جایی برای ماندن او نبود . حسنعلی که یک جوان انقلابی و شجاع بود بدون هیچ ترسی در کلاس درس کاریکاتور محمدرضا شاه پهلوی را بر روی تخته سیاه برای دانش آموزان می کشید که با اشاره شاه نفت سرمایه ملی ایران را به سوی آمریکا روانه میکند ...تابستان 1351 جهت ادامه تحصیل به کشور آمریکا مهاجرت نمود و در رشته صنعت و تکثیر چاپ وارد دانشگاه BLINN شهر تگزاس شد و عضو کنفدراسیون دانشجویان ایرانی ، مخالف رژیم  ستم شاهی پهلوی در کشور آمریکا شد . و در آنجا بود که بعنوان یک چهره شاخص مخالف رژیم پهلوی شناخته شد . به گونه ای که دیگر نام و عکس او در سازمان امنیت ساواک شناخته شده بود . در اردیبهشت 1353شاه پهلوی به همراه همسرش فرح دیبا به کشور آمریکا سفر کرده بود . در دیدار با دانشجویان ایرانی مقیم آمریکا حسنعلی و تعدادی از دوستانش که از مذاکرات روز قبل شاه ایران و جیمی کارتر و بزم عیش و شراب خواری همراه با همسرانشان بسیار خشمگین شده بودند . توانستنند در یک اقدام شجاع انقلابی با پرتاپ تخم مرغ گندیده به سمت شاه و فرح مانع ورود شاه و همسرش به جمع دانشجویان ایرانی شوند ... حال دیگر برگشت این جوانان شجاع انقلابی مخالف رژیم پهلوی به  ایران سخت شده بود . و دولت آمریکا تحت فشار شان قرار داد که باید خاک آمریکا را ترک کنند . پس از اخذ مدرک کارشناسی  در شهریور1355 به ایران بازگشت . اما خبری از دستگیری او در تهران نبود . مهر همان سال که مدت کمتر از یکماه از آمدنش به ایران می گذشت . هنگام خروج از دبستان فرهنگ لین ده احمدآباد آبادان . حسنعلی توسط چندین ماشین ساواکی و ارتشی باز داشت و همان روز او را از اهواز به زندان اوین تهران منتقل میکنند . به مدت دوسال در زندان اوین تهران متحمل سخت ترین شکنجه های ساواک شد . با اوج گرفتن حرکتهای انقلابی اسلامی در بین احاد مردم به رهبری حضرت امام خمینی(ره) در پاییز 1357 شاه در اقدامی فریبکارانه دستور آزادی تعدادی از زندانیان سیاسی را صادر نمود که حسنعلی نیز به همراه همرزمانش از زندان آزاد شد . و برای مدت کوتاهی به زادگاهش برگشت و مورد استقبال مردمان انقلابی و ولایت مدار ترکالکی قرار گرفت ... از آنجا که سرنوشت او را به سوی خرمشهر آبادان می کشاند ... مجددا به آبادان رفت و شجاعانه در سخنرانی هایش در اهواز آبادان مسجدسلیمان و خرمشهر به افشاگری علیه رژیم پهلوی می پرداخت ... بعد از پیروزی انقلاب اسلامی در بهمن1357 پیشنهاد های مدیریتی را نپذیرفت و از آنجا که عشق به مردم مناطق محروم را داشت بار دیگر او را بسوی آبادان سوق داد . و بعنوان یک معلم شجاع و مبارز انقلابی در دبستان مهرگان آبادان مشغول به تدریس شد . اما شاید آسایش در این دنیا برای او معنایی نداشت . صدای توپ وتانک رژیم متجاوز بعث عراق از خرمشهر به گوش می رسید . او که روزی با گچ بر روی تخته سیاه کلاس برای دانش آموزان نوشته بود تا زنده ام لباس رزم پوشیده ام و علیه ظلم و طاغوت مبارزم . این بار درس و کلاس را رها کرد و لباس رزم بر تن پوشید و خود و دوستانش گروهی مردمی تشکیل دادند و مدافع خرمشهر شدند ... و توانستنند برای مدتی از شهر دفاع کنند و مانع ورود دشمن متجاوز بعث عراق به خرمشهر شوند ... سرانجام در صبحگاه 22مهر1359 در جنگ تن به تن با مزدوران بعث صد
ام ، در کوی طالقانی خرمشهر در دفاع از میهن اسلامی ایران با اصابت گلوله مستقیم دشمن به پیشانی اش به درجه رفیع شهادت نائل آمد ...  به گونه ای که روزنامه انقلاب اسلامی و روزنامه کار و کارگر در تاریخ 25مهر1359 زندگینامه شهید قهرمان دکترحسنعلی کایدان را منتشر کردند و از او بعنوان اولین معلم شهید جنگ تحمیلی(دفاع مقدس) در کشور یاد کردند ...
روحش شاد و یادش گرامی باد ...
نگارش : رضا حسین زاده  ترکالکی




طبقه بندی: مـطـالـب خـوانـدنـی،  مـنـاسـبـت هـا،  بـرگـی از خـاطـرات، 
برچسب ها: تقدیم به سردار مدافع خونین شهر (خرمشهر) دکتر شهید حسنعلی کایدان ...،  
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 1396/03/3 توسط مـحـمـدرضـا قـاسـمـی

روزنامه آنزان
چاپ روز سه شنبه۲۱ اردیبهشت
بمناسبت روز جانباز
مقاله ای تقدیم به آستین های خالی ...
حکایت دو جانباز سرافراز ایران زمین ...
حاج عبدالعلی ذاکری و حاج سلطانمحمد حسینی ...
به قلم مهندس رضاحسین زاده  ترکالکی

تقدیم به آستین های خالی ... و سرؤهای راسخ ومقاوم ایران زمین .... بمناسبت روز میلاد مسعود امام حسین(ع) روز پاسدار و ولادت حضرت ابوالفضل العباس(ع) روز جانباز ...
مینویسم برای راست قامتان و ایثارگران همیشه جاودان وطنم ... روزی که برای دیدار با جانبازان نخاعی استان خوزستان عازم اهواز بودم . در ذهنم سوالات زیادی را مرور میکردم . و یاد و خاطرات کودکی ام که اجین شده با هشت سال جنگ تحمیلی را مرور میکردم ... همراه دوست عزیزم جانباز سرافراز و شهر و دیارم ترکالکی ... جانباز ویلچرنشین ۷۰ درصدی حاج سلطانمحمد حسینی  مسیر را پشت سر میگذاشتیم . خاطرات جنگ را برایم تعریف میکرد با چه شور واشتیاقی میگفت ... زمانی که خانواده ام برای اعزام به جبهه رضایت نمیدادند من نوجوانی ۱۴ ساله بودم آخرین تلاشم را کردم ملتمسانه دست مادرم را بوسیدم تا رضایت داد به جبهه بروم . وقتی خاطراتش را تعریف میکرد . پیرمردی که همراه مان بود چشمانش پر از اشک شد . با بغضی فرو خورده گفت . یادش بخیر لحظه اعزام پسرم شهید عبدالرضا عبدالهی ... آری پدر شهیدی که همیشه در کنار جانباز حاج حسینی است تا شاید با دیدن همرزم فرزند شهیدش دلش کمی آرام گیرد ... سرگرم گفتگوها و اشک های جاری شده پدر شهید عبدالهی بودیم که به آسایشگاه جانبازان نخاعی خوزستان در منطقه ناحیه دو اهواز رسیدیم ... وارد آسایشگاه که شدیم همه از یک جنس بودند . چقدر شبیه به هم نشسته بر ویلچرهایی که سالیان سال با آن انس گرفته بودند ... چه احوالپرسی های عاشقانه دوران جنگ . چه شور و اشتیاق برادرانه خط مقدم ... اما جانبازی از لحظه ورود نگاه مرا به خود جلب کرد ... به سراغش رفتم آرام اما با صلابت بر روی تخت مخصوصش خوابیده بود . بی اختیار در حال و هوای آسایشگاه غرق شدم خواستم دستش را بوسه زنم دیدم که آستین پیراهنش خالی است . صورتش را بوسیدم . و خودمانی شروع به گفتگو کردم . خواستم مصاحبه کنم که قبول نمیکرد . به اصرار و تشویق همرزمانش پذیرفت .... آری جانباز قطع نخاع گردنی حاج عبدالعلی ذاکری از ماهشهر ... متولد دوم اردیبهشت1342 گفتم حاجی روزت مبارک با قدرت و صلابت گفت همه روزها روز من است ... روز مرد . پدر . روز پاسدار . روز جانباز ... کمی تامل کردم براستی که مرد بود و مردانه از مرز ؤبوم این کشور دفاع کرده بود تا سر حد شهادت ... در ادامه گفت مرداد1359به استخدام سپاه پاسدران انقلاب اسلامی ماهشهر در آمدم . با شروع جنگ تحمیلی در جاده اهواز آبادان گروه پدافندی و ادوات جنگی مستقر شدم . آبان59 از ناحیه شکم و دوپا مجروح شدم و به بیمارستان17شهریور مشهد اعزام شدم ... چندماهی گذشت . شرایط بهتری داشتم باز هم به منطقه اعزام شدم که اویل ماه رمضان سال1360مجددٵ از ناحیه بازوی دست راست مجروح شدم و دستم قطع شد . باز پس از مدتی عازم شدم و در همان جاده آبادان اهواز مستقر شدم که اینبار در اواخر سال1361 بر اثر ترکش خمپاره دشمن بعثی متجاور از ناحیه گردن مجروح و ازناحیه گردن قطع نخاع شدم ... چه دیدار خوبی برای من بود . که بدانم و بگویم که دیگر جوانان این خطه و مرز و بوم بدانند آسایش و امنیت امروز ما مرهون فداکاری و ایثار چه کسانی است ... براستی که تمام روزهای متعلق به این عزیزان و بزرگمردان ایثارگر وجانباز است ... از گوشه و کنار و زمزمه های دیگر جانبازان شنیدیم که فرزند برومند حاج آقا ذاکری هم درس مردانگی و ایثار و شهامت را از پدرش به ارث برده و لباس پاسداری برتن پوشیده و چندماهی ست که سردار مدافع حرم شده در سوریه ... هر چند این دلاورمردان هر چه گفتنند سخن از عشق و ایثار بود و هیچ کدام به درد ها و مشکلات زندگی خویش اشاره ای نکرد ...
تقدیم به رهبر جانبازم سیدعلی که خدا سایه پدرانه اش را بر سر این ملت مستدام بدارد ...
رضاحسین زاده  ترکالکی




طبقه بندی: مـطـالـب خـوانـدنـی،  مـنـاسـبـت هـا،  بـرگـی از خـاطـرات،  یـادگـاران جـنـگ، 
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 1395/02/21 توسط مـحـمـدرضـا قـاسـمـی
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 1394/02/9 توسط مـحـمـدرضـا قـاسـمـی
نوشته شده در تاریخ شنبه 1394/01/22 توسط مـحـمـدرضـا قـاسـمـی

   

بسم رب الزهراء(س) و الشهداء و الصدیقین

وقتی سوسنگرد آزاد شد ، اسرای عراقی را به طرف اتاق فرماندهی می بردیم . به آنها دستور دادیم برای ورود به اتاق فرماندهی کفش هایشان را از پا در آورند . در بین آن همه پوتین یک جفت پوتین تعجب مرا بر انگیخت .
روی لبه ی داخلی پوتین ها نوشته شده بود :<< قربان اکبری >>
خیلی سریع موضوع را با برادران پاسدار در میان گذاشتم و آنها صاحب پوتین را صدا زدند .
وقتی از اسیر عراقی پرسیدیم : چرا روی کفش هایت نام ایرانی نوشته ای ؟ در جواب گفت : این کفش های یکی از بسیجی های شماست و من آن را از پای او در آورد ام  !
وقتی این حرف را زد به رگ غیرت ما بر خورد و خواستیم یقیه اش را بچسبیم ولی او ادامه داد : او فرد شجاعی بود و موقعی اسیر شد که هیچ گلوله ای در اسلحه اش نداشت و مرتب فریاد می زد : << الله اکبر >>
وقتی او را گرفتیم افسر بعثی با کتک به جانش افتاد و او در حالی که همچنان کتک می خورد به عکس صدام که روی خودروی جیپ بود آب دهان انداخت .
بعثی ها در دادگاهی صحرایی او را همراه 9 نفر دیگر تیرباران کردند و فقط به پیکر قربان اکبری حدود 30 تیر شلیک نمودند و من از آن همه شجاعت متحیر شده بودم ، پوتین هایش را به یادگار از پایش درآوردم و پای خودم کردم .
ما بر اساس آدرسی که اسیر عراقی داده بود ، پیکر مطهرش را کشف نمودیم .

شـهـیـد قـربـان اکـبـری ( سومین شهید شهر ترکالکی )
نام پدر : علی محمد
تاریخ تولد :  1340
تاریخ شهادت :  1359/8/28
محل شهادت : در نبرد تن به تن با کفار بعثی  در روز تاسوعا  در کربلای سوسنگرد بشهادت رسید
طول مدت حیات :   19 سال
مزار مطهر : گلزار شهدای محمدابن زید(ع)

شـادی روحـش صـلـوات

ماهنامه ی آشنا / شماره 137 / اسفند 1385 / داستان یک جفت پوتین

داستان ارسالی از طرف : برادر شهید محمدحسین اکبری

ارسال به سایت شهدای ترکالکی : برادر جانباز کرمعلی اکبری




طبقه بندی: شـهـدای تـرکـالـکـی،  مـطـالـب خـوانـدنـی،  بـرگـی از خـاطـرات، 
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 1394/06/30 توسط مـحـمـدرضـا قـاسـمـی
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 1392/08/1 توسط مـحـمـدرضـا قـاسـمـی
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 1392/07/22 توسط مـحـمـدرضـا قـاسـمـی




فرمانده کل سپاه آمده بود منطقه ما، قبل از عملیات رمضان. توی رده های بالا، صحبت از یک عملیات ویژه و ایذایی بود. بالاخره هم از طرف خود فرماندهی سپاه واگذار شد به تیپ ما، یعنی تیپ هجده جوادالائمه (سلام الله علیه).
همان روز، مسوول تیپ یک جلسه اضطراری گذاشت، تازه آنجا فهمیدیم موضوع چیست؛ دشمن تانک های T- 72  را وارد منطقه کرده بود. دو گردان مکانیزه خیلی قوی، پشت خط مقدمش انتظار حمله به ما را می کشیدند.
فردا بنا بود حمله کنند و مو هم لای درزش نمی رفت. در این صورت هیچ بعید نبود عملیات رمضان، شروع نشده، شکست بخورد! توی جلسه، بعد از کلی صبحت، بنا را بر این گذاشتیم که همان وقت برویم شناسایی و شب هم برویم تو دل دشمن و با یک عملیات ایذایی، تانک های T- 72 را  منهدم کنیم.






ادامه مطلب

طبقه بندی: بـرگـی از خـاطـرات، 
نوشته شده در تاریخ شنبه 1392/04/1 توسط مـحـمـدرضـا قـاسـمـی


خاطره شهید برونسی از یکی از عملیات ها و امداد غیبی حضرت فاطمه زهرا (س)



«شب عملیات ، آرام و بی سر و صدا داشتیم می رفتیم طرف دشمن . سر راه یکهو خوردیم به یک میدان مین . خدایی شد که فهمیدیم میدان مین است ، و گرنه ما گرم رفتن بودیم و هوای این طور چیزها را نداشتیم . بچه های اطلاعات عملیات ، اصلا ماتشان برده بود . شب های قبل که می آمدیم شناسایی ، چنین میدانی میدانی ندیده بودیم . تنها یک احتمال وجود داشت و آن هم این که راه را کمی اشتباه آمده باشیم . آن طرف میدان ، شبح دژ دشمن توی چشم می آمد .





ادامه مطلب

طبقه بندی: بـرگـی از خـاطـرات، 
نوشته شده در تاریخ جمعه 1392/03/31 توسط مـحـمـدرضـا قـاسـمـی

توسل شهید برونــسی به حضرت فاطــمه (س)


هنوز عملیات درست و حسابی شروع نشده بود که که کار گره خورد. گردان ما زمینگیر شد و حال و هوای بچه هاُ حال وهوای دیگری .تا حالا این طور وضعی برام سابقه نداشت . نمی دانم چه شان شده بود که حرف شنوی نداشتند همان بچه هایی که می گفتی برو توی آتش با جان و دل می رفتند!به چهره بعضی ها دقیق نگاه می کردم . جور خاصی شده بودند . نه می شد بگویی ضعف دارند نه می شد بگویی ترسیدند ُ هیچ حدسی نمی شد بزنی.هرچه براشان صحبت کردم فایده ای نداشت. اصلا انگار چسبیده بودند به زمین و نمی خواستند جدا شوند. هر کار کردم راضی شان کنم راه بیفتند نشد.اگر ما توی گود نمی رفتیم احتمال شکست محور های دیگر هم زیاد بود آن هم با کلی شهید . پاک در مانده شدم . نا امیدی در تمام وجودم ریشه دوانده بود . با خودم گفتم ُ چه کار کنم؟سرم را بلند کردم روبه آسمان و توی دلم نالیدم که : خدایا خودت کمک کن . از بچه ها فاصله گرفتم؟اسم حضرت صدیقه طاهره (س) را از ته دل صدا زدم و متوسل شدم به وجود شریفش. زمزمه کردم : خانمُ خودتون کمک کنین منو راهنمایی کنین تا بتونم این بچه ها رو حرکت بدم ُ وضع ما رو خودتون بهتر می دونین.چند لحظه ای راز و نیاز کردم و آمدم پیش نیروها . یقین داشتم حضرت تنهام نمی گذارند اصلا منتظر عنایت بودم ُ توی آن تاریکی شب و توی آن بیچارگی محض یکدفعه فکری به ذهنم الهام شد . رو کردم به بچه ها . محکم و قاطع گفتم: دیگه به شما احتیاجی ندارم ! هیچ کدومتون رو نمی خوام ُ فقط یک آرپی جی زن از بین شما بلند شه با من بیاد دیگه هیچی نمی خوام.زل زدم به شان . لحضه شماری می کردم یکی بلند شود. یکی بلند شد یکی از بچه های آرپی جی زن . بلند گفت : من میام.پشت بندش یکی دیگر ایستاد . تا به خودم آمدم همه ی گردان بلند شده بودند. سریع راه افتادم بقیه هم پشت سرم.پیروزی مان توی آن عملیات چشم همه را خیره کرد . اگر با همان وضع قبل می خواستیم برویم کارمان این جور گل نمی کرد . عنایت ام ابیها (س) باز هم به دادمان رسید بود.

مـنـبـع : کـتـاب خـاکـهـای نـرم کـوشـک




طبقه بندی: بـرگـی از خـاطـرات، 
نوشته شده در تاریخ جمعه 1392/03/17 توسط مـحـمـدرضـا قـاسـمـی

عـمـلـیـات والـفـجـر 8  بـود :

شب عملیات گردان خط شکن غواصی به لب اروندرود میرسه....
یکی از بچه ها سر طناب راهنمارو میگیره و از اروند رد میشه و اونو رودخونه نصب میکنه.....
بچه های غواص در حالی که یه دستشون رو به طناب گرفتند یکی یکی به ستون به دل آب میزنند.....
بدنشون در آب اروند و بالا سرشون آتیش کور دشمن و گلوله های رسام
وسط های رودخونه تیر و ترکش آتیش بعثی ها به بدن بچه های غواص می نشست....
یه عده که زخمی میشدند و میدیدند که نمیتونن ادامه بدن و وجودشو باعث توقف حرکت پشت سریاشونه صحنه ای عجیب رو به نمایش می گذارند!!!!
آرام طناب رو ول میکردند و خودشونو به امواج اروند میسپردند و می رفتند تا غذای کوسه ها شوند.....
بچه ها هم همه با حسرت نگاه میکردند و ناله ها و گریه هاشون رو خفه میکردند.....
کوچکترین صدا با عث لو رفتن حرکت گردان و غلط عام همه بچه ها در آب می شد و به لو رفتن عملیات منتهی می شد....
بعضی ها طوری زخمی می شدند که به طور ناخود آگاه از درد شروع به دست و پا زدن میکردند و یا تیر و ترکش به جایی از بدنشون اثابت می کرد که حتی تنفسشون با صدا همراه میشد......
اینجا بود که درناکترین صحنه های جنگ تحمیلی رخ داد........
در این موقع نفر جلویی یا عقبی فرد مجروح در حالی که از درون ناله میرد و از خدا و ائمه و شهدا و دوستش درخواست بخشش می کرد، آرام سر دوست خودش رو زیر آب فرو میکرد تا صداش یا دست و پا زدنش باعث لو رفتن کل گردان نشه....
با تمام این دردها و ایثارها ما بقی گردان به اونطرف رودخونه رسید....
و حالا میدان مین!!!
اینجا بود که متوجه شدن تخریبچی های گردان شهید شدن....
تماس با فرماندهی میگیرند و متوجه میشوند گردانی که به موازات آنها حرکت میکرد به خط زده و اگر سریع از این سمت به خط دشمن نزنند، دشمن بچه های گردان مجاور را قیچی و قتل عام می کند.....
ناگهان یک نفر گفت یا زهرا و افتاد روی سیمهای خاردار!!!!
آره!!! ستون گوشتی!!!!
بچه ها داوطلب یکی یکی از رو اون رد می شدند و داخل میدان مین میرفتند.....
یکی یکی خودشون روی مینها می انداختند تا معبر باز بشه.....
عده محدودی از میدان مین رد شدند و با همان عده محدود به خط دشمن زدن!!!!
موج دومی ها(نیروی های پشتیبانی) که رسیدند می گفتند: " وقتی ما رسیدیم دیدیم معبر آسفالت شده!!"
موج دومی ها از روی بدن بچه رد شدند و به آن طرف میدان مین رسیدند و به خط دشمن زدند....
وقتی به خط زدند متوجه شدند از همان عده محدود غواصی که از میدان مین رد شده بودند تنها عده ای انگشت شمار باقی مانده اند!!!!

این بود حماسه گردان غواصی لشگر 14 امام حسین در عملیات والفجر 8 ......

ای تـاریـخ بـشـکـنـد قـلـمـت اگـر نـنـویـسـی بـر سـر بـسـیـجـیـان خـمـیـنـی چـه گـذشـت !!!





طبقه بندی: بـرگـی از خـاطـرات، 
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 1391/11/25 توسط مـحـمـدرضـا قـاسـمـی




جلسه فرماندهی در یکی از مقرها تشکیل می‌شد؛ دستور رسید، هیچ کس بدون کارت شناسایی وارد نشود. من به اتفاق یکی از بچه‌هایی که بچه یزد بود نگهبانی دم در را به عهده گرفتیم.

کنترل کارت ها به عهده من بود. فرماندهان یکی یکی با نشان دادن کارت شناسایی وارد محوطه می شدند و از آنجا به محلی که جلسه برگزار می شد، می رفتند.

نگاهم به در بود. یک ماشین جیپ جلوی در نگهبانی توقف کرد. قصد ورود به محوطه را داشت.
جلو رفتم و گفتم: "لطفا کارت شناسایی."
گفت: "ندارم."
گفتم:"ندارید؟"
گفت:" نه ندارم."
گفتم:" پس باعرض معذرت اجازه ورود به جلسه رو هم ندارین!"
دستش را روی شانه راننده زد و گفت: "حرکت کن:
جلویش ایستادم و گفتم:" کجا؟"
گفت:"تو محوطه"
گفتم: "نمی شه"
گفت: "بهت میگم بروکنار."
گفتم:"نه آقا نمیشه."
گفت:"چی چی رو نمیشه، دیرم شد."
محکم واستوار جلویش ایستادم و به دوستم گفتم:
"آماده باش هر وقت گفتم، شلیک کن."

دوستم اسلحه رابه طرف ماشین گرفت و با لهجه زیبای یزدی دو سه بار گفت: "رضایی بزنم یا می زنی؟ رضایی بزنم یا می زنی؟"
وقتی راننده جدیت مان را دید گفت: "حاجی، این آقای بسیجی، شوخی سرش نمی شه!"
دست برد. داخل جیبش و کارتش را بیرون آورد و گفت: "بفرمایید این هم کارت شناسایی!"
مشخصات کارت را با دقت خواندم:
نوشته بود: حـاج حـسـیـن خـرازی

گفتم:"ب ب ببخشید آقا من فقط به وظیفه ام عمل کردم."
حاجی خندید وگفت :" آفرین بر شما رزمندگان، وظیفه شناس"
بعد از آن هر وقت مرا می دید. می خندید و گفت: "رضایی بزنم یا می زنی؟"






طبقه بندی: بـرگـی از خـاطـرات، 
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 1391/10/17 توسط مـحـمـدرضـا قـاسـمـی




انگار از آسمان آتش می بارید.به شهید غلامی گقتم: «گروه را مرخص کنیم تا اوایل پاییز که هوا خنک تر می شود، برگردیم»
گفت: «بگو عاشق نیستیم.» گفتم:«علی آقا!هوا خیلی گرم است.نمی شود تکان خورد.»
گفت: «وقتی هواگرم است و تو می سوزی، مادر شهیدی که فرزندش در این بیایان افتاده است،دلش می شکند و می گوید:خدایا بچه ام در این گرما کجا افتاده است؟ همین دل شکستگی به تو کمک می کند تا به شهید برسی.»
نتوانستم حرف دیگری بزنم. گوشی را گذاشتم،برگشتم و گفتم:«بچه ها،اگر از گرما بی جان هم شویم،باید جستجو را ادامه دهیم.» پس از نماز ظهر کار را شروع کردیم.تا ساعت نه صبح هر چه آب داشتیم،تمام شد.بالای ارتفاع 175شرهانی،چشم هایمان از گرما دیگر جایی درا نمی دید.
به التماس نالیدیم: خـدایـا تـورا بـه دل شـکـسـتـه ی مـادران شـهـیـد ...

در کـف شـیـار چـیـزی بـرق زد پـلـاک بـود ...




طبقه بندی: مـطـالـب خـوانـدنـی،  بـرگـی از خـاطـرات، 
نوشته شده در تاریخ جمعه 1391/05/6 توسط مـحـمـدرضـا قـاسـمـی




شـب جـمـعـه بـود

بـچـه هـا جـمـع شـده بـودنـد تـو سـنـگـر بـرای دعـای کـمـیـل

چـراغـارو خـامـوش کـردنـد

مـجـلـس حـال و هـوای خـاصـی گـرفـتـه بـود هـر کـسـی

زیـر لـب زمـزمـه مـی کـرد و اشـک مـیـریـخـت

یـه دفـعـه آومـد  گـفـت اخـوی بـفـرما

عـطـر بـزن  ... ثـواب داره

اخـه الـان وقـتـشـه ؟

بـزن اخـوی ... بـو بـد مـیـدی .. امـام زمـان نـمـیـاد تـو مـجـلـسـمـونـا

بـزن بـه صـورتـت کـلـی هـم ثـواب داره

بـعـد دعـا کـه چـراغـا رو روشـن کـردنـد

صـورت هـمـه سـیـاه بـود

تـو عـطـر جـوهـر ریـخـتـه بـود ...

بـچـه هـا م  یـه جـشـن پـتـوی حـسـابـی بـراش گـرفـتـنـد .

 ========================

در کـوی نـیـکـنـامـان مـا را گـذر نـدادنـد

گـر تـو نـمـی پـسـنـدی تـغـیـیـر ده قـضـا را




طبقه بندی: مـطـالـب خـوانـدنـی،  بـرگـی از خـاطـرات، 
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 1391/05/4 توسط مـحـمـدرضـا قـاسـمـی



اشتباه نکنید من نمیخوام ضد یه تیم و طرفدار یه تیم دیگه باشم این تیتر فقط مربوطه به یه داستان جالبه .

خاطره ای از یکی از رزمندگان:

شهر فاو تازه فتح شده بود و سربازان دشمن گروه گروه تسلیم می شدند.من و دوستم علی ناهیدی از یک هفته قبل از عملیات باهم حرف نمی زدیم. شاید علتش خیلی عجیب و غریب باشد. ما، سر تیم های فوتبال استقلال و پرسپولیس دعوایمان شده بود. من استقلالی بودم و علی پرسپولیسی. یک هفته قبل از عملیات در سنگر طبق معمول داشتپرسپولیس هورا، استقلال سوراخیم با هم کرکری می خواندیم و از تیم های مورد علاقه مان حمایت می کردیم که بحثمان جدی شد. علی زد به پروین و یک نفس گفت:
شیش، شیش، شیش تایی هاش.
منظور او از حرف، یادآوری بازی ای بود که پرسپولیس شش تا گل به استقلال زده بود. من هم کم آوردم و به مربیان پرسپولیس بد و بیراه گفتم. بعد هم قهر کردیم و سر سنگین شدیم .
حالا دلم پیش علی مانده بود. از شب قبل و پس از شروع عملیات دیگر علی را ندیده بودم دلم هزار راه رفته بود. هی فکر می کردم نکند علی شهید یا اسیر شده باشد و نکند بد جوری مجروح شده باشد. ای خدا اگر چیزیش شده باشد من جواب ننه، باباش را چی بدهم. دیگر داشتم رسماً گریه می کردم که یک دفعه دیدم بچه ها می خندند و هیاهو می کنند از سنگر آمدم بیرون و اشک هایم را پاک کردم. یک هو شنیدم عده ای با لهجه فارسی شعار می دهند که: پرسپولیس هورا، استقلال سوراخ!
سرم را چرخاندم به طرف صدا. باورم نمی شد. ده ها اسیر عراقی، پابرهنه و شعار گویان به طرفمان می آمدند. پیشاپیش آنان، علی سوار شانه های یک درجه دار سبیل کلفت عراقی بود و یک پرچم سرخ را تکان می داد و عراقی ها هم با دستور او شعار می دادند:
پرسپولیس هورا، استقلال سوراخ! باور کنید بار اول و آخر در عمرم بود که به این شعار، حسابی از ته دل خندیدم و شاد شدم. دویدم به استقبال. علی با دیدن من، از قلمدوش درجه دار عراقی پرید پایین و بغلم کرد. تند تند صورتش را بوسیدم؛ علی هم صورتم را بوسید و خنده کنان گفت: می بیبنی اکبر، حتی عراقی ها هم طرفدار پرسپولیس هستند. هر دو غش غش خندیدیم. عراقی که نمی دانستند دارند چه شعاری می دهند با ترس و لرز همچنان فریاد می زدند: پرسپولیس هورا، استقلال سوراخ!





طبقه بندی: بـرگـی از خـاطـرات، 
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 1391/04/22 توسط مـحـمـدرضـا قـاسـمـی



بعد از عملیات محرم، دشمن به خاطر بازپس گیری مناطقی که از دست داده بود، چند بار پاتک کرد که با مقاومت خوب و جانانه بچه‌ها روبرو شد و عقب نشینی کرد.
بعد از این‌ که آتش دشمن کمی فروکش کرد بچه‌ها از این فرصت استفاده کردند و روبروی پل زبیدات مشغول استراحت شدند. من هم به اتفاق یکی از برادرهای آر‌پی‌جی زن مشغول استراحت شدم.
همین‌طور که استراحت می‌کردم چشمم به آر‌پی‌جی ‌اش افتاد. با دیدن آر‌پی‌جی تصمیم گرفتم که تیراندازی با آن را یاد بگیرم. برای همین به دوستم گفتم: خیلی دوست دارم با آر‌پی‌جی کار کنم و با آن تیر اندازی کنم. از او خواستم که کار با آن را به من بیاموزد. ایشان با آن ‌که خیلی خسته بود دست رد به سینه‌ام نزد و قبول کرد، کار با آر‌پی‌جی را برایم توضیح دهد...
وقتی نحوه کار با آرپی‌جی را یاد گرفتم، دل تو دلم نبود. موشک آر‌پی‌جی را روی آن نصب کرد و توضیحات لازم را به من متذکر شد و آر‌پی‌جی را به من داد. آرپی‌جی را توی دستم گرفتم و برای تمرین تیراندازی کمی از بچه‌ها فاصله گرفتیم. با هم دنبال چیزی می‌گشتیم تا آن را مورد هدف قرار دهیم. همین طور که می‌گشتیم چشمم به یک الاغ افتاد.
خندیدم و گفتم: بیا ببین چی پیدا کردم. وقتی ایشان الاغ را دید زد زیر خنده و گفت: محمد حسابش را بگذار کف دستش تا دیگر این طرف‌ها پیدایش نشود.
من هم الاغ را نشانه گرفتم و ماشه را چکاندم. موشک شلیک شد. موشک نرسیده به الاغ داخل شیار افتاد و منفجر شد. با انفجار موشک آر‌پی‌جی متوجه شدم یک عده از نیروهای عراقی پا به فرار گذاشتند. با دیدن نیروهای عراقی فهمیدم که آن‌ها قصد غافلگیر کردن بچه‌ها را داشتند که به خواست خداوند الاغ نقشه‌های آنان را برملا کرد.

راوی : سـیـد مـحـمـد هـاشـمـیـان





طبقه بندی: بـرگـی از خـاطـرات، 
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 1391/04/22 توسط مـحـمـدرضـا قـاسـمـی

سید مسعود شجاعی طباطبایی در وبلاگ خود با عنوان وصیت‌‌نامه عكسی را از علی فریدونی عكاس با سابقه ایرنا از عملیات رمضان منتشر كرده و می‌نویسد:

محور پاسگاه زید (27 تیر 1361) نیمه‌شب یکشنبه 27 تیرماه، گردان های در گیر در مرحله دوم عملیات رمضان به دلیل گذشت زمان و نزدیک شدن صبح، از تعدای از نیروهای داوطلب می خواهند که از میدان مین پیش رو سریع تر گذر کرده و معبری برای عبوردیگر رزمندگان باز کنند. از میان 150 نفر داوطلب به 20 نفر از آنان اجازه ی ورود به میدان مین داده می شود و اغلب این 20 نفر نیز به شهادت رسیدند.

بعد از رفتن شما سخت تنها شدیم، همه حرفهایمان رنگ و بوی دلتنگی به خود گرفت،ای فرشته های خفته بر میدان مین، ای خدایان شجاعت و عشق،  این درد فراق را تنها می توانم به آسمان در دل شب بگویم و در میان ستاره ها به جستجوی شما بر خیزم، این روزها از هجر فراغ شما،تنها می توانم دلتنگی هایم را به چهار دیواری گلزار شهدا بگویم، بعد از رفتن شما چقدر زخم زبان شنیدیم،زخم ها تنها در دلمان باز شد، چه زود بسیجی گمنام شد ، مگر شما جاده ی زندگی شان را هموار نکرید، معبرهای آتشین را به جان نخریدید، تا مدلهای بیشمار بی ام و و بنز و پرادو در شهر جولان دهند و در ویلاهای کنار دریاشان با سگانشان رژه مرگ بروند، ، چه زود فراموشتان کردند، هنوز سخت است باور کنم هشت سال دفاع مقدس به سخره گرفته می شود، چقدر دوست دارم بر آن خاکی که خفته اید سجده کنم و عشق را در دانه های داغ شن های محور زید جستجو کنم...

طباطبایی در ادامه این نوشته می‌نویسد:

1 -  گل واژه های این مطلب از نوشته های برادر عزیزم علی چناری است.

 2 - شهادت شهید آوینی در میدان مین: كم كم از آنچه در بیابان است رو بر می گرداند... آسمان فكّه آبی است با ابر های پرپشت ... نور در میانشان تلالو می كند... باد بهار با خودش رایحه ای برای دشت می آورد... سیّد مرتضی بو می كشد... عمیق بو می كشد... ناگهان غمی بر دلش می نشیند... روزی بود كه این دشت پر از سر و صدا بود... بر آنهایی كه اینجا گرفتار شده بودند چه گذشت...فكّه اسیر شده بود... نمی شد رهایش كرد... فكّه ماند بی آنكه راهی برای بازگشت پیدا شود... رزمندگان ماندند و از تشنگی مردند... از عطش... سیّد مرتضی جرعه ای از قمقمه آب نوشید... شور بود! ... مرتضی تعجّب كرد!... به زمین انداختش... چشم هایش را بست... سرش گیج رفت...كسی در ذهنش فریاد كشید: * یاااااااااا علی..... !!! * مرتضی قدم آخر را محكم تر از همیشه برداشت!...

پایش را روی مین والمری گذاشت... ضامن رها شد... دشت صدای انفجار را شنید... سیّد مرتضی بر زمین افتاد... یك لحظه آسمان را نگاه كرد... لبهایش را به داخل كشید و با زبان خیسشان كرد و... چشم هایش را بست...
3 - لحظاتی قبل دوست همرزمم آقای سعید رمضانعلی که  در عملیات بدر در یک دسته بودیم، به اطلاعم رساند که حاج محمود کلهر نیز که در همان عملیات با او بودیم (وی در عملیات والفجر هشت دوچشم خود را از دست داد و مجروح شیمیایی هم بود) به ملکوت اعلا شتافت، خیلی دلتنگم و پریشان: یاران چه غریبانه، رفتند از این خانه . 


نثار ارواح طیبه شهدای هشت سال دفاع مقدس و انقلاب اسلامی و امام شهداء صـلـوات

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم و جمیع شهدا  واحشرنا معهم و العن اعدائهم اجمعین


عـمـلـیـات رمـضـان بـه روایـت یـک عـکـاس





ادامه مطلب

طبقه بندی: مـطـالـب خـوانـدنـی،  بـرگـی از خـاطـرات، 
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 1390/06/6 توسط مـحـمـدرضـا قـاسـمـی
(تـعـداد کـل صـفـحـات سـایـت:2)      1   2  
تمامی حقوق این وب سایت برای <سایت شهدای ترکالکی> محفوظ و انتشار مطالب با ذکر منبع مجاز می باشد.