اللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَهِ بنِ الحَسَن صَلَواتُکَ علَیهِ و عَلی آبائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَهِ وَ فِی کُلِّ سَاعَهٍ وَلِیّاً وَ حَافِظاً وَ قَائِداً وَ نَاصِراً وَ دَلِیلًا وَ عَیْناًحَتَّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَ تُمَتعَهُ فِیهَا طَوِیلا



شاید اسفند ماه در ذهن همه ماهی برای خانه تکانی باشد روزهای اسفند جنب و جوش خاصی برای آمدن فضل بهار وجود دارد ، اما روزهایی در تقویم تاریخی این سرزمین هم بوده که در ماه اسفند آن مردانی خانه تکانی میکردند البته خانه دل را آن هم برای استقبال از شهادت ، اسفند ماه عروج بسیاری از سرداران اسلام است .




ادامه مطلب

طبقه بندی: شـهـداء،  فرماندهان شهید،  مـطـالـب خـوانـدنـی، 
نوشته شده در تاریخ جمعه 1395/12/6 توسط مـحـمـدرضـا قـاسـمـی
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 1395/05/12 توسط مـحـمـدرضـا قـاسـمـی
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 1395/05/11 توسط مـحـمـدرضـا قـاسـمـی
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 1395/03/17 توسط مـحـمـدرضـا قـاسـمـی



سالها میگذرد حادثه ها می آیند . انتظار فرج از نیمه خرداد کشم ...
بمناسبت بیست وهفتمین سالگرد رحلت ملکوتی بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران حضرت امام خمینی.ره. مجلس بزرگداشتی در شهر ترکالکی با حضور مسولین و مردم ولایتمدار و انقلابی برگزارشد... در ابتدای این مراسم که در مسجد حضرت سیدالشهدا.ع. درحضور حضرت آیت اله سیدمرتضی مـــــروج برگزار شد. حجت الاسلام جمال ریس سازمان تبلیغات اسلامی گتوند که سخنران این مراسم بود.ضمن تجلیل از حضور حضرت آیت اله مروج،گفتنند در محضر یکی از یاران حضرت نزدیک امام راحل که حکم نمایندگی هم از حضرت ادامه داشته اند سخن گفتن از شخصیت  امام سخت است... حاج آقا جمال ضمن تقدیر از مردم انقلابی و ولایتمدار ترکالکی  ابراز داشتنند نام ترکالکی در تاریخ انقلاب به نیکی ثبت شده است. با توجه به مبارزات انقلابی مردم ترکالکی قبل از انقلاب و تقدیم بیش از 60شهید در دوران دفاع مقدس ابراز داشتنند پس از قیام پانزده خرداد و دستگیری حضرت امام... از حضرت روح الله پرسیدند یاران تو کجاهستنند ایشان درجواب فرمودند یاران من یا در گهواره هستنند .آری همان جوانانی که در سال1357به رهبری امام انقلاب کردند و ودر دوران دفاع مقدس به تبعیت از فرماندهی کل قوا خمینی روح خدا. از ایران اسلامی جانانه دفاع کردند و به شهادت رسید.ایشان ابراز داشتنند اگر چه در جنگ تحمیلی علیه ایران،دشمن بعثی از تجهیزات نظامی قدرتمندی برخورداربود. اما قدرت جوانان انقلاب اسلامی  سلاح ایمان بود. ایشان گفتنند امام راحل با پیروی از جد بزرگوارشان حضرت علی .ع. زندگی بسیار ساده ای داشتنند.و اضافه کردند که فرزند خلف امام راحل، مقام معظم رهبری کشتی انقلاب را به خوبی در مسیر و آرمانهای امام و انقلاب هدایت کردند.  وامروز ما همه مدیون خون شهدا هستیم از شهدای قیام پانزده خرداد تا شهدای مدافع حرم...امروز امنیت و آسایش ایران اسلامی مدیون خون شهدا است. وبه جمله معروف امام راحل اشاره کردند که فرمودند پشتیبان ولایت فقیه باشید تا به مملکت شما آسیبی نرسد... در پایان حسن اسماعیلی ریس شورای اسلامی شهرترکالکی ضمن مداحی ومرثیه سرایی در پایان از حضور پرشور مردم انقلابی و ولایتمدار شهرترکالکی تقدیر و تشکر کرد ...
گزارش رضا حسین زاده  ترکالکی





طبقه بندی: مـطـالـب خـوانـدنـی،  مـنـاسـبـت هـا، 
برچسب ها: گرامیداشت سالگرد ملکوتی امام خمینی(ره) در شهر ترکالکی،  
نوشته شده در تاریخ جمعه 1395/03/14 توسط مـحـمـدرضـا قـاسـمـی

در پاییز 1328 در محله برک مسجد جامع ترکالکی متولد شد . پدرش از روی ارادت به اهل بیت(ع) او را که فرزند اول خانواده بود حسنعلی نام نهاد . درسال 1335 با کمترین امکانات آموزشی به مدرسه رفت و دوران ابتدایی را در دبستان محتشم(شهیدنامجو) ترکالکی سپری کرد . با توجه به عزیمت خانواده به منطقه مسکونی کارگری عنبل . حسنعلی سال 1341 وارد مدرسه راهنمایی عنبل شد . جایی که مستشاران انگلیس حضور داشتنند و سرمایه ملی کشور ما را به غارت میبردند . شرایط به گونه ای بود که زندگی را برای نوجوان قصه ما سخت میکرد . خودش به تنهایی به شوشتر عزیمت کرد و سال 1344 وارد دبیرستان فردوسی شد . سال 1348 جهت اعزام به سربازی بعنوان سپاه دانشی وارد پادگان قوشچی شهر ارومیه شد . که بعد از دوران آموزشی بعنوان معلم سپاه دانشی در روستای دره شور . خسو از توابع شهرستان داراب فارس فعالیت فرهنگی خود را آغاز کرد . سال 1350 دوران سربازی به اتمام رسید . در این مدت توانسته بود با گروه های سیاسی مخالف رژیم پهلوی رابطه برقرارکند و همچون جوانان دیگرایران زمین در مسیر حرکت انقلابی مردمی به رهبری امام خمینی(ره) قرار گرفت ... مهر همان سال استخدام آموزش و پرورش استان خوزستان شد و بعنوان معلم به منطقه اروندکنار اعزام شد و از آنجا که روحیات  حسنعلی خدمت به مردم محروم ستمدیده بود بعنوان مدیر و معلم به روستای معاتیج رفت و دو سال تمام به مردم محروم این دیار خدمت نمود . گویا حسنعلی به دنبال گمشده ای بود . آری رهایی ملت ایران از ظلم و ستم رژیم طاغوت پهلوی ، فعالیت های انقلابی اش به گونه ایی در خرمشهر و آبادان هویدا شده بود که بر اثر فشار و تهدید ساواک دیگر جایی برای ماندن او نبود . حسنعلی که یک جوان انقلابی و شجاع بود بدون هیچ ترسی در کلاس درس کاریکاتور محمدرضا شاه پهلوی را بر روی تخته سیاه برای دانش آموزان می کشید که با اشاره شاه نفت سرمایه ملی ایران را به سوی آمریکا روانه میکند ...تابستان 1351 جهت ادامه تحصیل به کشور آمریکا مهاجرت نمود و در رشته صنعت و تکثیر چاپ وارد دانشگاه BLINN شهر تگزاس شد و عضو کنفدراسیون دانشجویان ایرانی ، مخالف رژیم  ستم شاهی پهلوی در کشور آمریکا شد . و در آنجا بود که بعنوان یک چهره شاخص مخالف رژیم پهلوی شناخته شد . به گونه ای که دیگر نام و عکس او در سازمان امنیت ساواک شناخته شده بود . در اردیبهشت 1353شاه پهلوی به همراه همسرش فرح دیبا به کشور آمریکا سفر کرده بود . در دیدار با دانشجویان ایرانی مقیم آمریکا حسنعلی و تعدادی از دوستانش که از مذاکرات روز قبل شاه ایران و جیمی کارتر و بزم عیش و شراب خواری همراه با همسرانشان بسیار خشمگین شده بودند . توانستنند در یک اقدام شجاع انقلابی با پرتاپ تخم مرغ گندیده به سمت شاه و فرح مانع ورود شاه و همسرش به جمع دانشجویان ایرانی شوند ... حال دیگر برگشت این جوانان شجاع انقلابی مخالف رژیم پهلوی به  ایران سخت شده بود . و دولت آمریکا تحت فشار شان قرار داد که باید خاک آمریکا را ترک کنند . پس از اخذ مدرک کارشناسی  در شهریور1355 به ایران بازگشت . اما خبری از دستگیری او در تهران نبود . مهر همان سال که مدت کمتر از یکماه از آمدنش به ایران می گذشت . هنگام خروج از دبستان فرهنگ لین ده احمدآباد آبادان . حسنعلی توسط چندین ماشین ساواکی و ارتشی باز داشت و همان روز او را از اهواز به زندان اوین تهران منتقل میکنند . به مدت دوسال در زندان اوین تهران متحمل سخت ترین شکنجه های ساواک شد . با اوج گرفتن حرکتهای انقلابی اسلامی در بین احاد مردم به رهبری حضرت امام خمینی(ره) در پاییز 1357 شاه در اقدامی فریبکارانه دستور آزادی تعدادی از زندانیان سیاسی را صادر نمود که حسنعلی نیز به همراه همرزمانش از زندان آزاد شد . و برای مدت کوتاهی به زادگاهش برگشت و مورد استقبال مردمان انقلابی و ولایت مدار ترکالکی قرار گرفت ... از آنجا که سرنوشت او را به سوی خرمشهر آبادان می کشاند ... مجددا به آبادان رفت و شجاعانه در سخنرانی هایش در اهواز آبادان مسجدسلیمان و خرمشهر به افشاگری علیه رژیم پهلوی می پرداخت ... بعد از پیروزی انقلاب اسلامی در بهمن1357 پیشنهاد های مدیریتی را نپذیرفت و از آنجا که عشق به مردم مناطق محروم را داشت بار دیگر او را بسوی آبادان سوق داد . و بعنوان یک معلم شجاع و مبارز انقلابی در دبستان مهرگان آبادان مشغول به تدریس شد . اما شاید آسایش در این دنیا برای او معنایی نداشت . صدای توپ وتانک رژیم متجاوز بعث عراق از خرمشهر به گوش می رسید . او که روزی با گچ بر روی تخته سیاه کلاس برای دانش آموزان نوشته بود تا زنده ام لباس رزم پوشیده ام و علیه ظلم و طاغوت مبارزم . این بار درس و کلاس را رها کرد و لباس رزم بر تن پوشید و خود و دوستانش گروهی مردمی تشکیل دادند و مدافع خرمشهر شدند ... و توانستنند برای مدتی از شهر دفاع کنند و مانع ورود دشمن متجاوز بعث عراق به خرمشهر شوند ... سرانجام در صبحگاه 22مهر1359 در جنگ تن به تن با مزدوران بعث صد
ام ، در کوی طالقانی خرمشهر در دفاع از میهن اسلامی ایران با اصابت گلوله مستقیم دشمن به پیشانی اش به درجه رفیع شهادت نائل آمد ...  به گونه ای که روزنامه انقلاب اسلامی و روزنامه کار و کارگر در تاریخ 25مهر1359 زندگینامه شهید قهرمان دکترحسنعلی کایدان را منتشر کردند و از او بعنوان اولین معلم شهید جنگ تحمیلی(دفاع مقدس) در کشور یاد کردند ...
روحش شاد و یادش گرامی باد ...
نگارش : رضا حسین زاده  ترکالکی




طبقه بندی: مـطـالـب خـوانـدنـی،  مـنـاسـبـت هـا،  بـرگـی از خـاطـرات، 
برچسب ها: تقدیم به سردار مدافع خونین شهر (خرمشهر) دکتر شهید حسنعلی کایدان ...،  
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 1396/03/3 توسط مـحـمـدرضـا قـاسـمـی



فتح خرمشهر به عنوان یک حادثه تاریخی و سرنوشت‌ساز، پایان‌بخش دوره اول جنگ است که با تجاوز عراق به ایران در تاریخ ۳۱ شهریور سال ۱۳۵۹ آغاز شد و با آزادسازی مناطق اشغالی به پایان رسید. ادامه جنگ پس از فتح خرمشهر به مدت شش سال و تحولاتی که در این مرحله از جنگ صورت گرفت، به ویژه نحوه پایان جنگ، پرسش از علت ادامه جنگ را به یک پرسش بنیادین تبدیل کرده است. در این زمینه ملاحظاتی وجود دارد که باید مورد توجه قرار گیرد




ادامه مطلب

طبقه بندی: مـطـالـب خـوانـدنـی، 
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 1396/03/2 توسط مـحـمـدرضـا قـاسـمـی

روزنامه آنزان
چاپ روز سه شنبه۲۱ اردیبهشت
بمناسبت روز جانباز
مقاله ای تقدیم به آستین های خالی ...
حکایت دو جانباز سرافراز ایران زمین ...
حاج عبدالعلی ذاکری و حاج سلطانمحمد حسینی ...
به قلم مهندس رضاحسین زاده  ترکالکی

تقدیم به آستین های خالی ... و سرؤهای راسخ ومقاوم ایران زمین .... بمناسبت روز میلاد مسعود امام حسین(ع) روز پاسدار و ولادت حضرت ابوالفضل العباس(ع) روز جانباز ...
مینویسم برای راست قامتان و ایثارگران همیشه جاودان وطنم ... روزی که برای دیدار با جانبازان نخاعی استان خوزستان عازم اهواز بودم . در ذهنم سوالات زیادی را مرور میکردم . و یاد و خاطرات کودکی ام که اجین شده با هشت سال جنگ تحمیلی را مرور میکردم ... همراه دوست عزیزم جانباز سرافراز و شهر و دیارم ترکالکی ... جانباز ویلچرنشین ۷۰ درصدی حاج سلطانمحمد حسینی  مسیر را پشت سر میگذاشتیم . خاطرات جنگ را برایم تعریف میکرد با چه شور واشتیاقی میگفت ... زمانی که خانواده ام برای اعزام به جبهه رضایت نمیدادند من نوجوانی ۱۴ ساله بودم آخرین تلاشم را کردم ملتمسانه دست مادرم را بوسیدم تا رضایت داد به جبهه بروم . وقتی خاطراتش را تعریف میکرد . پیرمردی که همراه مان بود چشمانش پر از اشک شد . با بغضی فرو خورده گفت . یادش بخیر لحظه اعزام پسرم شهید عبدالرضا عبدالهی ... آری پدر شهیدی که همیشه در کنار جانباز حاج حسینی است تا شاید با دیدن همرزم فرزند شهیدش دلش کمی آرام گیرد ... سرگرم گفتگوها و اشک های جاری شده پدر شهید عبدالهی بودیم که به آسایشگاه جانبازان نخاعی خوزستان در منطقه ناحیه دو اهواز رسیدیم ... وارد آسایشگاه که شدیم همه از یک جنس بودند . چقدر شبیه به هم نشسته بر ویلچرهایی که سالیان سال با آن انس گرفته بودند ... چه احوالپرسی های عاشقانه دوران جنگ . چه شور و اشتیاق برادرانه خط مقدم ... اما جانبازی از لحظه ورود نگاه مرا به خود جلب کرد ... به سراغش رفتم آرام اما با صلابت بر روی تخت مخصوصش خوابیده بود . بی اختیار در حال و هوای آسایشگاه غرق شدم خواستم دستش را بوسه زنم دیدم که آستین پیراهنش خالی است . صورتش را بوسیدم . و خودمانی شروع به گفتگو کردم . خواستم مصاحبه کنم که قبول نمیکرد . به اصرار و تشویق همرزمانش پذیرفت .... آری جانباز قطع نخاع گردنی حاج عبدالعلی ذاکری از ماهشهر ... متولد دوم اردیبهشت1342 گفتم حاجی روزت مبارک با قدرت و صلابت گفت همه روزها روز من است ... روز مرد . پدر . روز پاسدار . روز جانباز ... کمی تامل کردم براستی که مرد بود و مردانه از مرز ؤبوم این کشور دفاع کرده بود تا سر حد شهادت ... در ادامه گفت مرداد1359به استخدام سپاه پاسدران انقلاب اسلامی ماهشهر در آمدم . با شروع جنگ تحمیلی در جاده اهواز آبادان گروه پدافندی و ادوات جنگی مستقر شدم . آبان59 از ناحیه شکم و دوپا مجروح شدم و به بیمارستان17شهریور مشهد اعزام شدم ... چندماهی گذشت . شرایط بهتری داشتم باز هم به منطقه اعزام شدم که اویل ماه رمضان سال1360مجددٵ از ناحیه بازوی دست راست مجروح شدم و دستم قطع شد . باز پس از مدتی عازم شدم و در همان جاده آبادان اهواز مستقر شدم که اینبار در اواخر سال1361 بر اثر ترکش خمپاره دشمن بعثی متجاور از ناحیه گردن مجروح و ازناحیه گردن قطع نخاع شدم ... چه دیدار خوبی برای من بود . که بدانم و بگویم که دیگر جوانان این خطه و مرز و بوم بدانند آسایش و امنیت امروز ما مرهون فداکاری و ایثار چه کسانی است ... براستی که تمام روزهای متعلق به این عزیزان و بزرگمردان ایثارگر وجانباز است ... از گوشه و کنار و زمزمه های دیگر جانبازان شنیدیم که فرزند برومند حاج آقا ذاکری هم درس مردانگی و ایثار و شهامت را از پدرش به ارث برده و لباس پاسداری برتن پوشیده و چندماهی ست که سردار مدافع حرم شده در سوریه ... هر چند این دلاورمردان هر چه گفتنند سخن از عشق و ایثار بود و هیچ کدام به درد ها و مشکلات زندگی خویش اشاره ای نکرد ...
تقدیم به رهبر جانبازم سیدعلی که خدا سایه پدرانه اش را بر سر این ملت مستدام بدارد ...
رضاحسین زاده  ترکالکی




طبقه بندی: مـطـالـب خـوانـدنـی،  مـنـاسـبـت هـا،  بـرگـی از خـاطـرات،  یـادگـاران جـنـگ، 
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 1395/02/20 توسط مـحـمـدرضـا قـاسـمـی


تقدیم به معلم اول دبستان من مدرسه شهید نامجو ترکالکی جناب آقای سیدعلیرضا مرعشی :

یادش بخیر سال تحصیلی1364 ، 65 برا آمدن به مدرسه چقدر خوشحال بودیم اما از طرفی از نام معلم وحشت میگفتند معلم کلاس اول آقای مرعشی خیلی سختگیر است و کتک میزند میترسیدیم ... اما از سوی دیگر اشتیاق آمدن به مدرسه را داشتیم ... خرید کیف وکفش لباس مدرسه چقدر لذت بخش بود ... ثبت نام هم کرده بودیم ... واکسن هم در مرکز بهداشت زده بودیم ... فقط منتظر بودیم روز اول مهرماه فرا برسد . بالاخره روز سرنوشت ساز فرا رسید . اول صبح بیدارشدم هرچند شب خوابم نمی برد . هم از ترس هم از خوشحالی . صبح زود با آب چاه دست و صورتم را شستم . چند لقمه نان و پنیری همراه با چای شیرین شده خوردم . وبه تنهایی با اشتیاق کودکانی و چابکی بچه گانه از خانه بیرون زدم . درمحله ما دوستان زیادی بودیم که به کلاس اول میرفتیم . همه باهم از محله مسجد جامع بطرف مدرسه رفتیم اما وقتی با دوستان بودیم دیگر ترس را فراموش کرده بودیم و همه با شیطنت های کودکانه خوشحال بودیم . صف صبگاهی تمام کلاس ها به نوبت و ترتیب قد گرفته شد . آقای مدیر وآقای ناظم صحبت کردند . اما چشم های ما کلاس اولی ها آقای مرعشی را جستجو میکرد و زیر نظر داشت . از دور که خیلی جلتنمن و خشک و شیک بنظر میرسید . آقای قصاب ناظم مدرسه گفت با نظم و ترتیب به کلاس بروید اول نوبت کلاس ما بود رفتیم . آقای مرعشی پشت سر ما آمد کلاس با جدیت و قاطعانه خودش را معرفی کرد . وهمان روز شروع کرد به درس دادن یادم است باید در دفترمون خط میکشیدیم |||||||||||||||||||| ... پنج زنگ را پشت سر گذاشتیم . کم کم به آقای مرعشی عادت کرده بودیم . گاهی که فرصت میشد آقای مرعشی بصورت دسته جمعی جهات جغرافیایی را با ما کارمیکرد . گاهی هم کلاس ما را به ورزش بیرون از مدرسه میبرد و خودش کنار زمین نگاه میکرد ما هم فوتبال بازی میکردیم . همیشه زنگ آخر زنگ ورزش بود از همون جا با لباس ورزشی به منزل میرفتیم و آقای مرعشی تنها به مدرسه بازمیگشت که با پیکان سفیدش از ترکالکی به شوشتر برود ... واقعا آقای مرعشی معلمی دوست داشتنی بود . هر چند گاهی ما دانش آموزان از دستش کتک های به یادمانی میخوردیم . یادم می آید یکبار داخل حیاط مدرسه یک کشیده داخل گوشم زد که مدرسه دور سرم دور میخورد ... یادش بخیر دوران جنگ و دفاع مقدس بود چقدر بچه های شهری و باکلاس که جنگ زده بودند در کلاس ما و مدرسه بودند و چقدر رفاقت های برادرانه که بین ما و همکلاسی های جنگ زده یمان برقرارمیشد بجز درس کلاسی خیلی  درسهای زندگی هم از آقای مرعشی یاد گرفتیم ... امروز که به مناسبت روز معلم این مطلب را مینویسم دقیقا سی سال است که آقای مرعشی را ندیده ام ... همه همکلاسی ها آقای مرعشی را ندیده اند ... ایشان ساکن کرج شده ... اما بعد از سی سال تلفنی آقای مرعشی را پیدا کردیم و با او صحبت کردیم ... چقدر خوشحال شد وقتی شنید دانش آموزان سی سال پیش او امروز همه برای خودشان  کاره ای شدند ... دکتر . مهندس . کارمند . کارخانه دار . و ........ یادی هم بکنم از همکلاسی عزیزمان شادروان روح الله(ضامن) بهداروند ... روحش شاد و یادش گرامی تک خوان گروه سرود مدرسه بود ........ امیدوارم هرچه زودتر دیدار همه ما دانش آموزان کلاس اول .الف ... مدرسه شهید نامجو سال64.65 با معلم عزیز و دوست داشتنی مان آقای سیدعلیرضا مرعشی فراهم گردد .....
آقای مرعشی دوستتداریم
روز مـــعـــــلم مبارکباد
کلاس اول .الف
رضاحسین زاده  ترکالکی




طبقه بندی: مـطـالـب خـوانـدنـی،  مـنـاسـبـت هـا،  تـقـدیـر و تـشـکـر،  عـمـومـی، 
نوشته شده در تاریخ شنبه 1395/02/11 توسط مـحـمـدرضـا قـاسـمـی
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 1395/11/19 توسط مـحـمـدرضـا قـاسـمـی
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 1394/01/18 توسط مـحـمـدرضـا قـاسـمـی
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 1393/10/14 توسط مـحـمـدرضـا قـاسـمـی



طبق اسناد موجود در اداره کل آموزش و پرورش استان خوزستان اولین معلم شهید در سطح  کشور  شهید دکتر حسنعلی کایدانی از شهر ترکالکی می باشد . شهید کایدان درسال ۱۳۴۷وارد دانشگاه Belln شهر تگزاس آمریکا شد و توانست در سال۱۳۵۴فوق لیسانس رشته صنعت و تکثیر چاپ را اخذ نماید .




ادامه مطلب

طبقه بندی: شـهـدای تـرکـالـکـی،  مـطـالـب خـوانـدنـی،  عـمـومـی، 
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 1393/07/24 توسط مـحـمـدرضـا قـاسـمـی

مقاومت جوانان با ایمان و شجاعت ایران اسلامی ، خاکریزهای مستکبران را بر سرآنان فرورخت و آبروی جهانی آنها را برد .
حماسه هشت سال دفاع مقدس با رهبری امام خمینی(ره) و رشادت های شهدا و جانبازان عزیز کشور عزیزمان ایران، در مقابله با بیش از ۱۸ کشور متجاوز برگ سبز و افتخارآمیزی است در تاریخ چندهزار ساله این مرز و بوم. دفاعی که نه تنها در آن یک وجب از خاک مقدس کشورمان کم نشد ، بلکه مقاومت جوانان با ایمان و شجاعت ایران اسلامی ، خاکریزهای مستکبران را بر سرآنان فرورخت و آبروی جهانی آنها را برد .

روی عکس زیر کلید کنید







طبقه بندی: مـطـالـب خـوانـدنـی،  عـمـومـی، 
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 1393/07/15 توسط مـحـمـدرضـا قـاسـمـی

   

بسم رب الزهراء(س) و الشهداء و الصدیقین

وقتی سوسنگرد آزاد شد ، اسرای عراقی را به طرف اتاق فرماندهی می بردیم . به آنها دستور دادیم برای ورود به اتاق فرماندهی کفش هایشان را از پا در آورند . در بین آن همه پوتین یک جفت پوتین تعجب مرا بر انگیخت .
روی لبه ی داخلی پوتین ها نوشته شده بود :<< قربان اکبری >>
خیلی سریع موضوع را با برادران پاسدار در میان گذاشتم و آنها صاحب پوتین را صدا زدند .
وقتی از اسیر عراقی پرسیدیم : چرا روی کفش هایت نام ایرانی نوشته ای ؟ در جواب گفت : این کفش های یکی از بسیجی های شماست و من آن را از پای او در آورد ام  !
وقتی این حرف را زد به رگ غیرت ما بر خورد و خواستیم یقیه اش را بچسبیم ولی او ادامه داد : او فرد شجاعی بود و موقعی اسیر شد که هیچ گلوله ای در اسلحه اش نداشت و مرتب فریاد می زد : << الله اکبر >>
وقتی او را گرفتیم افسر بعثی با کتک به جانش افتاد و او در حالی که همچنان کتک می خورد به عکس صدام که روی خودروی جیپ بود آب دهان انداخت .
بعثی ها در دادگاهی صحرایی او را همراه 9 نفر دیگر تیرباران کردند و فقط به پیکر قربان اکبری حدود 30 تیر شلیک نمودند و من از آن همه شجاعت متحیر شده بودم ، پوتین هایش را به یادگار از پایش درآوردم و پای خودم کردم .
ما بر اساس آدرسی که اسیر عراقی داده بود ، پیکر مطهرش را کشف نمودیم .

شـهـیـد قـربـان اکـبـری ( سومین شهید شهر ترکالکی )
نام پدر : علی محمد
تاریخ تولد :  1340
تاریخ شهادت :  1359/8/28
محل شهادت : در نبرد تن به تن با کفار بعثی  در روز تاسوعا  در کربلای سوسنگرد بشهادت رسید
طول مدت حیات :   19 سال
مزار مطهر : گلزار شهدای محمدابن زید(ع)

شـادی روحـش صـلـوات

ماهنامه ی آشنا / شماره 137 / اسفند 1385 / داستان یک جفت پوتین

داستان ارسالی از طرف : برادر شهید محمدحسین اکبری

ارسال به سایت شهدای ترکالکی : برادر جانباز کرمعلی اکبری




طبقه بندی: شـهـدای تـرکـالـکـی،  مـطـالـب خـوانـدنـی،  بـرگـی از خـاطـرات، 
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 1394/06/29 توسط مـحـمـدرضـا قـاسـمـی



مـپـندار کـه تـنـهـا عـاشـورایـیــــــان را بـدان بـلـا آزمـوده انـد ولـاغـیــــر
صـحـرای بــــلـا بـه وسـعـت هـمـه تــاریــــــخ اسـت .

شـهـیـد مـرتـضـی آویـنـی ...

راهـیـان نـور ، فرصتی برای آسمانی شدن دل ها و قلب ها ، تا میتونین از دست ندین ...



هر انــسانی عطــــــری خاص دارد
گاهــی ، برخــــی
عجیـب بـوی خـــــــدا می دهند ...




من شهیدم و تو شاهدی که بر شهادت من شهود داری ...



آنهایی که خط شکنی کردند ، لزوما جسم های نیرومندی نداشتند ، دل ها و ایمانهای محکمی داشتند که توانستند کوه ها را بشکافند را ه های دشوار را طی کنند لغزشگاه ها را پشت سر بگذارند و خود را به منزل برسانند . بسیج یک چنین حقیقتی است ؛ این را باید قدر بدانیم ...




طبقه بندی: مـطـالـب خـوانـدنـی، 
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 1391/12/27 توسط مـحـمـدرضـا قـاسـمـی

 

دوستان این حدیث قدسی رو بخونید و ببینید عشق خدا یعنی چی ؟ ببینید خدا با عاشقش چیکار میکنه ؟

از خدا میخوام وجود ما رو از عشق ناب خودش لبریز کنه .

امام صادق (ع) فرمودند : القَلبُ حَرَمُ الله وَ لا تُسکِنوُا حَرَمُ اللهِ غَیرَ الله

دل ، حرم الهی ست ، جز خدا را در آن وارد نسازید .


  قال الله تعالی :

مَن طَلَبَنی ، وَجَدَنی وَ مَن وَجَدَنی ، عَرَفَنی

وَ مَن عَرَفَنی ، اَحَبَّنی وَ مَن اَحَبَّنی ، عَشَقنَی

وَ مَن عَشَقتَنی ، عَشَقتَهُ وَ مَن عَشَقتَهُ ، قَتَلتَهُ

وَ مَن قَتَلتَهُ ، فَعَلّی دیَتَهَ وَ مَن دیَتَهُ عَلَیّ دیَتَهُ

فاَنَا دیَتَهُ .


خداوند متعال می فرماید :

کسی که مرا طلب کند ، مرا پیدا می کند

و کسی که مرا پیدا کند ، مرا می شناسد

و کسی که مرا بشناسد ، مرا دوست دارد

و کسی که من را دوست دارد ، عاشقم می شود

و کسی که عاشق من شود ، من عاشق او می شوم

و کسی که من عاشق او شوم ، می کشمش

و کسی که من او را می کشم دیه دارد و دیه او بر من است

من دیه او هستم ...


شـهـیـد محبت به غسل و كفن نیاز ندارد، خداوند او را در حوض كوثر غسل می دهد و با هفتاد جامه حریر او را كفن می كند. هفتاد جامه، هفتاد صفت خوب است كه اول آنها محبت امیرالمومنین است. دیگری صدق است.

آنکس که تو را شناخت، جان را چه کند
فرزند و عیال و خانمان را چه کند
دیوانه کنی، هر دو جهانش بخشی
دیوانه تو، هر دو جهان را چه کند

التماس دعا






طبقه بندی: مـطـالـب خـوانـدنـی، 
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 1391/08/14 توسط مـحـمـدرضـا قـاسـمـی




می دونید تو جبهه تعاون کجا بود..؟

محلی بود که بچه ها ساک شخصی خودشون رو تحویل می دادند و به جاش یه پلاک خوشگل می گرفتند.

و بعد از اینکه می خواستند برن خونشون می رفتند تعاون پلاک رو تحویل می دادند و وسایل شخصیشون رو تحویل می گرفتند.


بچه ها می دونید حدود شش هزار ساک هنوز که هنوزه داخل تعاون مونده و این یعنی اینکه هیچ وقت هیچ
پلاکی برنگشته تا وسایلش رو تحویل بدن

هیچ وقت...

.

یعنی شهید گمنام


زنده کن دل مرده را با صلوات بر شهید گمنام!





طبقه بندی: مـطـالـب خـوانـدنـی، 
نوشته شده در تاریخ جمعه 1391/06/17 توسط مـحـمـدرضـا قـاسـمـی


شـهـیـد شـده  ،



بـرای ایـن کـه بـرای مـن و تـو خـاکـریـز بـزنـه رفـیـق  ...

چـهـره ایـن نـوجـوان رو خـوب بـبـیـن  ،

هـر وقـت خـواسـتـی گـنـاهـی کـنـی  ، یـا کـم کـاری 

بـدون کـه اون دنـیـا بـایـد بـهـش جـواب بـدی  ...





طبقه بندی: عـکـس شــهــدا،  مـطـالـب خـوانـدنـی، 
نوشته شده در تاریخ جمعه 1391/05/27 توسط مـحـمـدرضـا قـاسـمـی




انگار از آسمان آتش می بارید.به شهید غلامی گقتم: «گروه را مرخص کنیم تا اوایل پاییز که هوا خنک تر می شود، برگردیم»
گفت: «بگو عاشق نیستیم.» گفتم:«علی آقا!هوا خیلی گرم است.نمی شود تکان خورد.»
گفت: «وقتی هواگرم است و تو می سوزی، مادر شهیدی که فرزندش در این بیایان افتاده است،دلش می شکند و می گوید:خدایا بچه ام در این گرما کجا افتاده است؟ همین دل شکستگی به تو کمک می کند تا به شهید برسی.»
نتوانستم حرف دیگری بزنم. گوشی را گذاشتم،برگشتم و گفتم:«بچه ها،اگر از گرما بی جان هم شویم،باید جستجو را ادامه دهیم.» پس از نماز ظهر کار را شروع کردیم.تا ساعت نه صبح هر چه آب داشتیم،تمام شد.بالای ارتفاع 175شرهانی،چشم هایمان از گرما دیگر جایی درا نمی دید.
به التماس نالیدیم: خـدایـا تـورا بـه دل شـکـسـتـه ی مـادران شـهـیـد ...

در کـف شـیـار چـیـزی بـرق زد پـلـاک بـود ...




طبقه بندی: مـطـالـب خـوانـدنـی،  بـرگـی از خـاطـرات، 
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 1391/05/5 توسط مـحـمـدرضـا قـاسـمـی
(تـعـداد کـل صـفـحـات سـایـت:2)      1   2  
تمامی حقوق این وب سایت برای <سایت شهدای ترکالکی> محفوظ و انتشار مطالب با ذکر منبع مجاز می باشد.