تبلیغات
شهدای دفاع مقدس شهر ترکالکی - مطالب خرداد 1392











 

 


خاطره شهید برونسی از یکی از عملیات ها و امداد غیبی حضرت فاطمه زهرا (س)



«شب عملیات ، آرام و بی سر و صدا داشتیم می رفتیم طرف دشمن . سر راه یکهو خوردیم به یک میدان مین . خدایی شد که فهمیدیم میدان مین است ، و گرنه ما گرم رفتن بودیم و هوای این طور چیزها را نداشتیم . بچه های اطلاعات عملیات ، اصلا ماتشان برده بود . شب های قبل که می آمدیم شناسایی ، چنین میدانی میدانی ندیده بودیم . تنها یک احتمال وجود داشت و آن هم این که راه را کمی اشتباه آمده باشیم . آن طرف میدان ، شبح دژ دشمن توی چشم می آمد .





ادامه مطلب

طبقه بندی: بـرگـی از خـاطـرات، 
نوشته شده در تاریخ جمعه 1392/03/31 توسط مـحـمـدرضـا قـاسـمـی

توسل شهید برونــسی به حضرت فاطــمه (س)


هنوز عملیات درست و حسابی شروع نشده بود که که کار گره خورد. گردان ما زمینگیر شد و حال و هوای بچه هاُ حال وهوای دیگری .تا حالا این طور وضعی برام سابقه نداشت . نمی دانم چه شان شده بود که حرف شنوی نداشتند همان بچه هایی که می گفتی برو توی آتش با جان و دل می رفتند!به چهره بعضی ها دقیق نگاه می کردم . جور خاصی شده بودند . نه می شد بگویی ضعف دارند نه می شد بگویی ترسیدند ُ هیچ حدسی نمی شد بزنی.هرچه براشان صحبت کردم فایده ای نداشت. اصلا انگار چسبیده بودند به زمین و نمی خواستند جدا شوند. هر کار کردم راضی شان کنم راه بیفتند نشد.اگر ما توی گود نمی رفتیم احتمال شکست محور های دیگر هم زیاد بود آن هم با کلی شهید . پاک در مانده شدم . نا امیدی در تمام وجودم ریشه دوانده بود . با خودم گفتم ُ چه کار کنم؟سرم را بلند کردم روبه آسمان و توی دلم نالیدم که : خدایا خودت کمک کن . از بچه ها فاصله گرفتم؟اسم حضرت صدیقه طاهره (س) را از ته دل صدا زدم و متوسل شدم به وجود شریفش. زمزمه کردم : خانمُ خودتون کمک کنین منو راهنمایی کنین تا بتونم این بچه ها رو حرکت بدم ُ وضع ما رو خودتون بهتر می دونین.چند لحظه ای راز و نیاز کردم و آمدم پیش نیروها . یقین داشتم حضرت تنهام نمی گذارند اصلا منتظر عنایت بودم ُ توی آن تاریکی شب و توی آن بیچارگی محض یکدفعه فکری به ذهنم الهام شد . رو کردم به بچه ها . محکم و قاطع گفتم: دیگه به شما احتیاجی ندارم ! هیچ کدومتون رو نمی خوام ُ فقط یک آرپی جی زن از بین شما بلند شه با من بیاد دیگه هیچی نمی خوام.زل زدم به شان . لحضه شماری می کردم یکی بلند شود. یکی بلند شد یکی از بچه های آرپی جی زن . بلند گفت : من میام.پشت بندش یکی دیگر ایستاد . تا به خودم آمدم همه ی گردان بلند شده بودند. سریع راه افتادم بقیه هم پشت سرم.پیروزی مان توی آن عملیات چشم همه را خیره کرد . اگر با همان وضع قبل می خواستیم برویم کارمان این جور گل نمی کرد . عنایت ام ابیها (س) باز هم به دادمان رسید بود.

مـنـبـع : کـتـاب خـاکـهـای نـرم کـوشـک




طبقه بندی: بـرگـی از خـاطـرات، 
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 1392/03/16 توسط مـحـمـدرضـا قـاسـمـی

هر عقیده ای هم که داشته باشی این‌ها سزاوار احترام هستن ...



دیروز اگر به دشت بلا لاله کاشتیم       امروز چشم مرحمتی نیز داشتیم
این جاده رابه پای سلامت نرفته ایم      هر گام یک عزیز به جا می گذاشتیم .

شهدا شمع محفل دوستانند ، شهدا در قهقهه مستانه شان و در شادی
وصولشان  "عند ربهم یرزقون"  اند و از نفوس مطمئنه ای هستند که
مورد  خطاب  "فادخلی فی عبادی و ادخلی جنتی" پروردگارند .
امام خمینی  (ره)


راز خون را جز شهدا در نمی‌یابند :

گردش خون در رگ‌های زندگی شیرین است ، اما ریختن آن در پای محبوب شیرین‌تر است و نگو شیرین‌تر ، بگو بسیار بسیار شیرین‌تر است .
راز خون در آنجاست که همه‌ی حیات به خون وابسته است .
اگر خون یعنی همه‌ی حیات و از ترک این وابستگی دشوارتر هیچ نیست ، پس بیش‌ترین از آن کسی است که دست به دشوارترین عمل بزند .
راز خون در آنجاست که محبوب ، خود را به کسی می‌بخشد که این راز را دریابد .
و آن کس که لذت این سوختن را چشید ، در این ماندن و بودن جز ملالت و افسردگی هیچ نمی‌یابد .

قلمی از شهید سید مرتضی آوینی ...






طبقه بندی: شـهـداء، 
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 1392/03/6 توسط مـحـمـدرضـا قـاسـمـی
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 1392/03/2 توسط مـحـمـدرضـا قـاسـمـی





تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک