كلمه‌ی «ب» باكری آرام آرام قدم برداشت و به «ه» همت چسبید . افلاك گفتند : «بَه... بَه...» . در زیر باتلاق ، شرح روزگار می‌نوشتم . من نیز از «بیم» ، به «هیم» ، به آرامشی ابدی رسیده بودم . همراه با افلاك تكرار می‌كردم : «به به... به به» و می‌شنیدم كه خدا باز تكرار می‌كند : « فتبارك الله احسن الخالقین » .




در باتلاقی فرو رفته بودم و هیچ امیدی به زنده ماندن نداشتم. آخرین لحظات عمرم را تصور می‌كردم و با هر صلواتی كه می‌فرستادم، اندكی فرو می‌رفتم. یاد دوران نوجوانی‌ام افتادم. همیشه تصور می‌كردم كه مكان و زمان مرگم چگونه خواهد بود؟ حالا كه در باتلاق قرار بود جان دهم، مكانش برایم مشخص شد اما زمانش... . خودم را به خدا سپردم و از او خواستم مرا در آرامش كامل بپذیرد.
    گاهی از ذهنم می‌گذشت كه یكی از افراد دشمن بیاید و تیر خلاصی بر وسط پیشانی‌ام خالی كند. هر چه فكر می‌كردم، در آنی مردن بهتر از خفگی چند دقیقه‌ای در گل و لای به نظرم می‌آمد. خاطراتی از بچه‌ها از جلوی چشمانم گذر می‌كرد. آنان از لحظاتی می‌گفتند كه همرزمان‌شان در باتلاق گیر كرده بودند و آنها برخی را نجات داده و بقیه را... . بالاخره دستان سرنوشت مرا درون باتلاق انداخت كه جسدم هرگز بازنگردد و به عنوان مفقود الاثر باقی بمانم. كم كم كه گلویم به لبه‌ی باتلاق نزدیك می‌شد، با جسمم خداحافظی كردم. به‌ام گفته بودند: «وقتی در باتلاق افتادی، زیاد دست و پا نزن، چرا كه بیشتر فرو می‌روی.»
   دست روی دلم گذاشتم. گفتم: «دل جان، از هر گونه ترش و شیرین درونت ریختم. گاهی نیز تلخی‌ها را اندورن تو اندوختم. اما هرگز چیزی نگفتی. می‌دانم چندروزی است كه نه آبی به تو دادم و نه غذایی، اما همه تشنه و گرسنه بودند.» دستم به پاهایم نمی‌رسید. به گل‌ و لای نگاهی انداخته و پاهایم را تصور كردم، گفتم: «خسته‌اید... دیگر تا به ابد استراحت خواهید كرد»
   با مغز، ذهن، جسم و هر آنچه داشتم وداع كردم. لبم آستانه‌ی لیوانِ پُر از گِلِ باتلاق را بوسید. چشمانم را بستم تا آرام آرام فرو روم. در ذهنم چهره‌ی عزرائیل را تصور می‌كردم كه چه شكلی خواهد بود؟ جانم را چگونه خواهد ستاند؟ صدای قلبم را می‌شنیدم. از هراس ایستادن، خود را به آب و آتش می‌زد تا از كار نیفتد. برای لحظه‌ای چهره‌ی مادرم مقابل چشمانم آمد. بعد از او پدرم. خواهرانم و پس از آنان... برادرم. دیگر چشمانم هم وارد گود شده بودند و حالا باید با این غولِ نیمه جامد دست و پنجه نرم می‌كردم.
   اسفند ماه بود؛ اما هوا گرم و مرطوب. یك سال پیش، موشك با همتی بلند سر رزمنده‌ای را برای خدا برد. تصور می‌كردم برای رسیدن به خدا، آن موشك باید با سرعتی مافوق نور به خدا رسیده باشد. سهم من از عملیات‌های گوناگون، رسیدن به بدر بود. یك سالی از عملیات خیبر گذشته و برای پس زدن دشمن، باید عملیات می‌كردیم. خیلی دلم می‌خواست خیبری باشم، اما... خواست خدا بود كه بدری شوم.
  مهدی باكری دستش را روی دستان ابراهیم همت گذاشته بود. اتصال آنان به هم، منوط به تكه نخی از الیاف نورانی بود. یك سال پیش در آن سو صدای «یا رسول‌الله» می‌آمد و امسال در این سو ندای « یاالله، یاالله، یاالله و قاتلوهم حتی لاتکون فتنه، یا فاطمه الزهرا، یا فاطمه الزهرا، یا فاطمه الزهرا» می‌پیچید. همت دستان باكری را محكم‌تر گرفت. لبخندی بر روی لبان آنان نقش بست. همت از جا برخاست تا برود. باكری گفت: «برادر... به كجا؟» همت نگاهی به آسمان انداخت و پاسخ داد: «یك سال منتظرت می‌مانم» مهدی با خود به فكر فرو رفت و زیر لب زمزمه كرد: «یك ساااااااال؟! (اندكی مكث كرد و ادامه داد)یك سال! گاهی اندازه‌ی یك عمر و گاهی به اندازه‌ی یك ثانیه می‌ماند.»
   كلمه‌ی «ب» باكری آرام آرام قدم برداشت و به «ه» همت چسبید. افلاك گفتند: «بَه... بَه...». در زیر باتلاق، شرح روزگار می‌نوشتم. من نیز از «بیم»، به «هیم»، به آرامشی ابدی رسیده بودم. همراه با افلاك تكرار می‌كردم: «به به... به به» و می‌شنیدم كه خدا باز تكرار می‌كند: « فتبارك الله احسن الخالقین».
   یاد سومین روز از اسفند ماه سال 1362 افتادم. ساعت 21:30، وقتی خیبری‌ها به سوی دشمن قدم برداشتند. تك تك بچه‌ها را می‌دیدم. در دل شب بی‌هیچ هراسی پیش روی می‌كردند تا درس خوبی به بعثی‌ها بدهند و آنان را ادب كنند.
    از ذهنم خاطره‌ی روز بیستم اسفند ماه سال 1363 گذشت. ساعت 23، هنگامی كه بدری‌ها پیشروی كردند و دشمن با چنگ و دندان می‌كوشید تا آنان را پس زند. اما رزمندگان با دل و جرأت و امید به خدا، تك و پاتك عراقی‌ها را پاسخ می‌دادند.
    آر پی جی ، تن رزمنده‌ای را نیز با شتابی فراتر از صوت سوی خدا برد. او در آنجا دیگر برادران خود را كه علاوه بر روح، جسمشان را نیز به اذن خدا برده بودند، ملاقات كرد.
    باتلاق، دیگر باتلاق نبود! بلكه به گلستانی تبدیل شده بود كه مرا در پیچش گل‌هایش می‌خنداند. یاد بچه‌ها افتادم كه چون رودی خروشان به سوی دشمن می‌تاختند تا خاك وطن از هر آسیبی در امان باشد.
    همچنان شرح روزگار می‌نوشتم. با خیالم سفر می‌كردم تا آن سوی كرانه‌ی نور و در رویا فرو می‌رفتم. جسمم هنوز هم در باتلاق آرمیده و اینك در انتظار نشسته‌ام. در خیبر و بدر، لشگریان 31 عاشورا را در كنار دیگر رزمندگان می‌بینم. با گذشت سال‌های زیاد از آن روزها، این رود اینك به اقیانوس بی‌كرانی تبدیل شده برای دفاع !


محمدحسین حسین‌پور






طبقه بندی: فرماندهان شهید،  بـرگـی از خـاطـرات، 
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 1396/12/3 توسط مـحـمـدرضـا قـاسـمـی

گارمین
جمعه 1395/12/13 11:14
با سلام و تشکر. موفق و پیروز باشید.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.






تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک