بـه نـام نـامـی الـلـه، یـگـانـه پـاسـدار خـون شـهـیـدان...

فکه یادآور نام چهار عملیات است :

1 - عملیات والفجر مقدماتی ( 18 بهمن 1361 )

2 - عملیات والفجر یک ( 20 فروردین 1362 )

3 - عملیات عاشورای سه ( 25 مرداد  1364 )

4 - عملیات ظفر چهار ( 28 آبان  1366 )

فکه روایت سرزمینی است که رمل های آن پیکر خونین بسیاری از عزیزان این سرزمین را کفن شده است .


این زمین علاوه بر آن که مشهد تعداد قابل توجهی از رزمندگان اسلام است ، شاهد شهادت فرمانده بزرگ جنگ ، شهید حاج حسن باقری و شهید مجید بقایی بوده است .

فكه عطشگاه شهیدان ...

   

   



===============================================


نـقـشـه راهـهـای مـنـاطـق عـمـلـیـاتـی در خـوزسـتـان


روی عـکـس  زیـر  کـلـیـد  کـنـیـد













































































































































































































===============================================

فـکـه یـادآور نـام چـهـار عـمـلـیـات اسـت :



1 - عـمـلـیـات والـفـجـر مـقـدمـاتـی ( 18 بـهـمـن 1361 )


2 - عـمـلـیـات والـفـجـر یـک ( 20 فـروردیـن 1362 )


3 - عـمـلـیـات عـاشـورای سـه ( 25 مـرداد  1364 )


4 - عـمـلـیـات ظـفـر چـهـار ( 28 آبـان  1366 )


===========================================

در سه عملیات فتح المبین ، طریق القدس و  والفجر مقدماتی ، با عبور از رملها به دشمن حمله شد که در دو عملیات اول این مسأله رمز موفقیت بود... اما عملیات والفجر مقدماتی ، خاطره تلخی را در پی داشت.

===========================================

کانال کمیل در منطقه فکه :

فدای لب تشنه ات پسر فاطمه (س)

عصر بود که حجم آتش کم شد، با دوربین به نقطه ای رفتم که دید بهتری روی کانال داشته باشم.آنچه می دیدم باور نکردنی بود. از محل کانال فقط دود بلند می شد ومرتب صدای انفجار می آمد. اما من هنوز امید داشتم.با خودم گفتم:ابراهیم شرایط بسیار بدتری از این را هم سپری کرده، نزدیک غروب شد.
من دوباره با دوربین به کانال نگاهی انداختم.احساس کردم از دورچیزی پیداست و در حال حرکت است.با دقت بیشتری نگاه کردم.کاملاً مشخص بود،سه نفر در حال دویدن به سمت ما بودند ودرمسیر مرتب زمین می خوردند و بلند می شدند وزخمی وخسته به سمت ما می آمدند .معلوم بود از کانال می آیند.فریاد زدم و بچه ها را صدا کردم.به بقیه هم گفتم تیراندازی نکنید.بالاخره آن سه نفر به خاکریز ما رسیدند.
پرسیدم:از کجا می آیید.
حال حرف زدن نداشتند. یکی از آنها خواست . سریع قمقمه رو به او دادم.دیگر دیگری هم از شدت ضعف وگرسنگی بدنش می لرزید. وسومی بدنش غرق به خون بود. وقتی سرحال آمدند گفتند:از بچه های کمیل هستند.
با اضطراب پرسیدم: بقیه بچه ها چی شدن؟
در حالی که یکی از آنها سرش را به سختی بالا می آورد گفت:فکر نمی کنم کسی غیراز ما زنده باشد.
هول شده بودم.دوباره وبا تعجب پرسیدم:این پنج روز چه جوری مقاومت کردید؟ باهمان بی رمقی اش جواب داد زیر جنازه ها مخفی شده بودیم اما یکی بود که این پنج روز کانال رو سر پا نگه داشته بود.
عجب آدمی بود! یک طرف آر پی جی می زد و یک طرف تیربار شلیک می کرد.
یکی از اون سه نفرپرید توی حرفش وگفت:همه شهدا رو ته کانال هم می چید .آذوقه وآب رو پخش می کرد،به مجروح ها می رسید.اصلاً این پسر خستگی نداشت.
گفتم :مگر فرمانده ها ومعاون های دوتاگردان شهید نشدن ، پس از کی داری حرف می زنید؟
گفت:یه جوونی بود که نمی شناختیمش ، موهایش این جوری بود ... ، لباسش اون جوری و چفیه... . داشت روح از بدنم جدا می شد.سرم داغ شده بود.آب دهانم را قورت دادم.اینها همه مشخصه های ابراهیم بود.با نگرانی نشستم ودستانش را گرفتم وگفتم:آقا ابراهیم الان کجاست؟
گفت: تا آخرین لحظه که عراق آتش می ریخت زنده بود وبه ما گفت :تا می تونید سریع بلند بشیدو تا کانال رو زیر ورو نکردند فرار کنید.
یکی ازاون سه نفر هم گفت:من دیدم که زدنش.با همون انفجار اول افتاد روی زمین.
این گفته ها آخرین اخباری بود که از کانال کمیل داشتیم و ابراهیم تا به حال حتی جنازه ای هم ازش پیدا نشده ، همیشه دوست داشت گمنام شهید شود.
چند سال بعداز عملیات تفحص شهدا، محمودوند از بچه های تفحص که خود نیز به درجه رفیع شهادت رسید نقل می کند: یک روز در حین جستجو، در کانال کمیل شهیدی پیدا شد که دروسایل همراه او دفترچه یادداشتی قرار داشت که بعد از گذشت سالها هنوز قابل خواندن بود، درآخرین صفحه این دفترچه نوشته شده بود:
امروز روز پنجم است که در محاصره هستیم، آب و غذا را جیره بندی کردیم، شهدا انتهای کانال کنارهم قرار قرار دارند، دیگر شهدا تشنه نیستند.فدای لب تشنه ات پسر فاطمه(س).

===========================================


شهدای اینجا دیگر تشنه نیستند! (فکه)

فکه یادآور نام چهار عملیات است: عملیات های والفجر مقدماتی (بهمن 61)؛ والفجر یک (فروردین 62)؛ ظفر چهار (تیر 63)؛ و عاشورای سه (مرداد 63). فکه روایت سرزمینی است که رمل های آن پیکر خونین بسیاری از عزیزان این سرزمین را کفن شده است.
این روایت ساده و مختصری است از منطقه فکه، که احتمالاً یا رفته ای یا قرار است که بروی و ببینی. اما من می-خواهم روایت دومی را هم از فکه بیان کنم. روایتی که این قدر مختصر نباشد و گوشه ای از حقایق را به تصویر بکشد.
بسیجی ها هشت تا چهارده کیلومتر، را در حالی با پای پیاده از میان رمل و ماسه های روان فکه گذشتند، که وزن تقریبی تجهیزاتی که در دست داشتند دوازده کیلو بود، تازه بعضی ها هم مجبور بودند قطعات چهل کیلویی پُل را نیز حمل کنند. این پُل ها قرار بود روی کانال ها تعبیه شود تا عبور رزمندگان به مشکل فوگاز برنخورد. تا همین جا را داشته باش تا برسیم سر موانع. اصلاً عملیات والفجر مقدماتی را به خاطر همین می گفتند عملیات موانع. هدف بسیجی ها خط دشمن بود. مجموعه ای از کانال ها، سیم خاردارها و میدان مین ها که گاهی عمق آن به چهار کیلومتر می رسید، بچه ها یکی را که رد می کردند به دیگری می رسیدند. موانع معروف فکه هنوز زبانزد نیروهای عملیاتی است، کانال-هایی به عرض سه تا نه متر و عمق دو تا سه متر و پر از سیم خاردار، مین والمر و بشکه های پر از مواد آتش زا.
دشمن با هوشیاری مین ها را زیر رمل و ماسه ها کار گذاشته بود و چون بیشتر عملیات ها در شب انجام می گرفت، تا چند نفر روی مین پرپر نمی شدند، بقیه از وجود میدان مین باخبر نمی شدند. اکثر رزمندگان دشت فکه، نوجوانان و جوانانی بودند که عزم و اراده قوی شان آنان را سدشکن کرده بود، حالات معنوی و روحی آنها به قدری بی نظیر بود که با اشتیاق برای عملیات آماده می شدند.
فکه را «قتلگاه» می گویند، قتلگاه شهیدان خودش یک سرزمین پهناور مملو از رمل و ماسه، با چند تا تپه ماهوری و نیروهایی که در محاصرة دشمن داخل شیار بین دو تپه پناه گرفته، شیار پر از مین والمر، آتش دشمن متمرکز بر شیار سه روز مقاومت، بدون آب و غذا و سرانجام قتل عام.
در محور لشکر 17 علی بن ابی طالب، بچه ها در ساعت ده شب، با دشمن درگیر می شوند و خط دشمن شکسته می شود. جنگ شدیدی درمی گیرد. شهید زین الدین دستور می دهد بچه های مهندسی سریعاً اقدام به زدن خاکریز کنند اما حجم شدید آتش دشمن مانع می شود و سرآغاز حماسه مظلومانه ای در فکه شکل می گیرد، حدود ساعت 2:15 خبر می رسد مهمات بچه ها در حال اتمام است و تعداد زیادی از بچه ها زخمی و شهید شده اند، با توجه به حجم شدید آتش دشمن و وضعیت خاص منطقه (رملی بودن) امکان ارسال مهمات به سختی ممکن است. عراقی ها بچه ها را از سه طرف محاصره می کنند، اما فرزندان عاشورایی خمینی تا ساعت حدود هفت صبح مقاومت می کنند، وقتی دستور داده می شود کمی بچه ها به عقب برگردند صدایی از آن طرف بی سیم برای همیشه جاودانه می شود فرمانده گردان می گوید اطراف من بچه هایم روی خاک افتاده اند، من اینها را چطور تنها بگذارم.
از ناگفته هایی که فکه آرام و ساکت در سینه دارد، نحوه شهادت اسرا و مجروحین است. گروه تفحص در حین عملیات جست وجو به سیم های تلفنی رسیدند که از خاک بیرون زده بود. رد سیم ها را که گرفتند رسیدند به یک دسته از شهدا که دست و پایشان با همین سیم ها بسته شده بود، معلوم بود که آنها را زنده به گور کرده اند. چرا که کسی دست کشته ای را نمی بندد.
نمی دانم چقدر از گردان حنظله می دانی؟! سیصد نفر در یکی از کانال ها محاصره شدند و اکثراً با آتش مستقیم دشمن یا تشنگی مفرط به شهادت رسیدند. در آن موقعیت، عراقی ها مدام با بلندگو از نیروها می خواستند که تسلیم شوند و بچه ها در جواب با آخرین رمق خود، فریاد تکبیر سر می دادند. آن شب آنان فریاد سر دادند اما سر تسلیم فرود نیاورند.
گرچه فکه از لحاظ نظامی، پیروزی آن چنانی به خود ندید، اما قصه مقاومت رزمنده ها در شرایط بسیار سخت جنگی و تشنگی مفرط، کربلایی دیگر را برای این مملکت رقم زد و در واقع اذن دخول سرزمین فکه، همین «تشنگی» است.

در یادداشت های باقی مانده از یکی از شهیدان گردان حنظله آمده است:

«امروز روز پنجم است که در محاصره هستیم. آب را جیره بندی کرده ایم. نان را جیره بندی کرده ایم. عطش همه را هلاک کرده، همه را جز شهدا، که حالا کنار هم در انتهای کانال خوابیده اند. دیگر شهدا تشنه نیستند. فدای لب تشنه ات پسر فاطمه(س)!»


==========================================

شـهـیـدان را شـهـیـدان مـیـشـنـاسـنـد




ایـن یـکـی از شـهـدای فـکـه اسـت

اولـیـن چـیـزی کـه بـه ذهـنـت مـیـرسـه ایـنـه کـه

چـه دردی کـشـیـده تـا شـهـیـد شـده ،

بـه جـای پـاش بـه صـورتـش نـگـاه کـن

آرامـشـو مـیـبـیـنـی ؟؟ !!


==========================================

فـکـه

ماجرای فکه دو روایت متفاوت دارد و نه تنها متفاوت که متضاد روایتی حاکی از شکست و روایتی  سرشار از پیروزی و شگفت، که در اینجا هر دو روایت منطبق بر واقع است. آری فکه یادآور شکست است شکست یک حرکت نظامی. تلاشی که به فتح خاک منجر نشد و از طرف شاهد یک پیروزی خیره‌کننده است پیروزی ارزش‌های بلند الهی و انسانی. فکه از یک سو محل فرو افتادن اجساد و از سویی دیگر خاستگاه عمیق‌ترین و شورانگیزترین گرایشات ربانی انسان است، درست مثل کربلا.

روایت اول

فکه نام منطقه‌ای است واقع در شمال غربی استان خوزستان که از غرب به خط مرزی ایران و عراق، از شمال به منطقه چنانه و از جنوب به منطقه چزابه محدود می‌شود. فکه یکی از محورهای اصلی تجاوز ارتش عراق به شمال خوزستان بود. عراقی‌ها با عبور ازاین محورها توانستند خود را تا کنار رودخانه كرخه برسانند و به جاده اهواز- اندیمشک نزدیک شوند. در آغاز جنگ وقتی فکه سقوط کرد پاسگاه‌های واقع در آن محاصره شدند و نیروهای مستقر در آنها با زدن به بیابان عقب‌نشینی کردند. اما تعدادی در هنگام عقب‌نشینی راه را گم کرده و در اثر تشنگی شهید شدند.

در طول نبرد 8 ساله، دو عملیات وسیع نظامی و دو عملیات محدود در منطقه فکه به اجرا درآمد، عملیات‌های والفجر مقدماتی در بهمن 1361 و والفجر یک در فروردین ماه 1362 به عنوان حرکت‌های بزرگ نظامی جمهوری اسلامی ایران در تاریخ دفاع مقدس تیپ شده است و عملیات‌های ظفر 4 و عاشورای 3 که به ترتیب در تیرماه و مرداد ماه 1364 انجام شد، حرکت‌های محدودی بود که صرفاً به منظور انهدام یگان‌های رزمی دشمن در منطقه به مرحله اجرا درآمد.

عملیات والفجر مقدماتی با هدف تصرف پل غزیله و دستیابی به شهر العماره راس ساعت 30/21 روز 18/11/61 به اجرا در آمد. گرچه در این عملیات یگان‌های زرهی عراق در برابر دلاور مردی رزمندگان متحمل آسیب شده اما در نهایت نیروهای خودی ناچار به عقب‌نشینی شدند. دوماه بعد در روز 21/1/62 عملیات والفجر یک در منطقه شمالی فکه و با هدف تهدید شهر العماره آغاز شد و بعد از چند روز بدون دستیابی به اهداف از پیش تعیین شده خاتمه یافت. در عملیات ظفر 4 و عاشورای 3 نیز که در تابستان 1364 در منطقه فکه به اجرا در آمد دستاورد چشمگیری به همراه نداشت. این همه ماجرای نظامی فکه است.

روایت دوم

وقتی قدم به خاک فکه می‌گذاری و نگاهت را روی تپه‌ها و رملستان‌های آن می‌لغزانی، بهت و حیرتی غریب فضای دلت را می‌گیرد. غمی بزرگ بر جانت می‌افتد و احساس حقارت همه وجودت را تحت تأثیر قرار می‌دهد. یک بیابان و چند تپه ماهور و فرشی از سیم خاردار و مین و باد گرمی که آرام آرام در پیچ وخم تپه‌ها در حرکت است. نه، اینها نمی‌تواند آدمی را تا این حد درماتم خویش بنشاند. عطر دل‌انگیزی که در این فضا می‌پیچد از خاک و آهن نیست. این شن‌های روان نمی‌توانند ژانوان هستی آدمی را این چنین به لرزه افکنند باید چشم و گوش دیگر داشت و با احساسی دیگر به دنبال ماجرا بود. فضای سنگین فکه، یادگار ارواح بلندی است که سالیان پیش همه عشق را به شهادت جانبازی خویش فرا خواندند انسان‌های پاک که حلاج وار با خون خویش وضوی عشق کردند و سر به سجده شکر بردند. این است اصل ماجرا. این است راز بزرگ سرزمین شن‌های روان، این است فکه.

شواهد و قراین اینگونه نشان می‌دهد که درصد زیادی از رزمندگان دشت فکه نوجوانان بوده‌اند و اکثر شهدایی که بعداً در عملیات تفحص از این سرزمین کشف شدند نیز از سن و سال کمی برخوردار بودند. ماجرا آنگاه شنیدنی می‌شود که با روحیات و گرایش‌های معنوی آنان قبل از عملیات آشنا شدیم. به اعتراف همه فرماندهان و آنهایی که سالیان سال در عملیات‌ها حضور داشتند، حالات معنوی و روحانی موجود رد میان رزمندگان فکه در کمترین عملیاتی مشاهده شده است. سید حسین سید مراد شهادت می‌دهد:

خدا شاهد است این را بدون هیچ بزرگ‌نمایی و غلوی می‌گویم. من می‌دانستم که عملیاتی که پیش‌رو داریم خیلی سخت است و طاقت فرسا اما وقتی به چهره معصوم بچه‌ها خیره می‌شدم و یا هق هق گریه‌های نیمه شب آنها را می‌شنیدم روحیه می‌گرفتم. با اینکه کم سن و سال بودند اما همه آرزویشان این بود که خدا آنها را ببخشد و شهادت را نصیبشان کند.

عبدالمجید حلمی نیز از حال و هوای شهادت در عملیات والفجر مقدماتی خاطره‌ای دارد:

روز عملیات یکی از بچه‌های اطلاعات آمد پیشم و گفتم می‌خواهم بروم عروسی کنم.

 شما یک فرصتی به من بده. مانده بودم چه تصمیمی بگیرم. مرخصی‌ها لغو شده بود. به این نتیجه رسیدم که بگویم برود. راه افتاد و رفت. بین راه بچه‌های گردان را دید. از آنها پرسیده بودمی خواهید کجا بروید آنها گفته بودند کجای کاری امشب عملیات است تو نمی‌دانی، سراغ من آمد شروع کرد به دعوا و گفت تو که می‌دانستی عملیات است چرا به من مرخصی دادی... نمی‌خواهم بمانم رفت جلو و صبح شنیدم شهید شد. در جریان عملیات والفجر مقدماتی تعداد زیادی از نیروها درون یکی از شیارها که از تلاقی دو تپه ماهور تشکیل شده بود در محاصره عراقی‌ها گرفتار می‌شوند. داخل شیار با مین‌های و المری فرش شده است. تعدادی از بچه‌ها در برخورد با مین به شهادت رسیده و تعدادی مجروح می‌شوند. مابقی سعی می‌کنند در سینه‌کش تپه‌های رملی پناه‌گیرند سنگرهای کمین دشمن که بر روی شیار تسلط کامل داشته‌اند باران گلوله را راهی شیار می‌کنند. هر لحظه بر تعداد شهدا و مجروحین افزوده می‌شود. با این حال رزمندگان محاصره شده 3 روز در بدترین شرایط مقاومت می‌کنند. در پایان سیل گلوله، خمپاره و شلیک‌های تانک و دوشکا قامت‌های برافراشته شیار را در خاک و خون می‌غلتاند، بعد از چند روز وقتی عراقی‌ها وارد شیار می‌شوند سراغ مجروحین رفته و بسیاری از آنان را به شهادت می‌رسانند. اما یکی از حزن‌انگیز‌ترین و در عین حال زیباترین پرده نمایش فکه، ماجرای گردان حنظله است. سیصد تن از رزمندگان این گردان درون یکی از کانال‌ها به محاصره نیروهای عراقی در می‌آیند. آنها چند روز و صرفاً با تکیه بر ایمان سرشار خود به مبارزه ادامه می‌دهند و به مرور همگی توسط آتش دشمن و یا عطش مفرط به شهادت می‌رسند. عراقی‌ها مدام به وسیله بلندگو از آنها می‌خواهند که خود را تسلیم کنند اما هر بار که صدای بلندگو به هوا برمی‌خیزد فریاد تکیبر بچه‌ها فضا را عطر آگین می‌کند. شهید علی محمودوند و از بازماندگان کانال حنظله این گونه روایت می‌کند:

مهمات کم داشتیم. بچه‌ها توی خاک و خل دنیال چهار تا فشنگ‌کلاش می‌گشتند. به علت عمق زیاد پیشروی ما، از آتش پشتیبانی توپخانه و این‌جور چیزها خبری نبود. یک هفته مقاومت کرده بودیم، مخصر آب کمپوت‌های باقی مانده جیره‌بندی شده بود. تشنگی و گرسنگی پیدا می‌کرد محاصره هم شده بودیم. نور علی نور... اما هر وقت صدای بلند گوهان دشمن بلند می‌شد بچه‌ها با آخرین رمقی که در وجودشان مانده بود همصدا می‌شدند و تکیبر می‌گفتند. می‌دانی؟ من یکی تا زنده‌ام صدای درهم پیچیده دعوت به تسلیم بند گوهای دشمن و تکیبرهایی که از لب‌های قاچ قاچ شده و تفتیده بچه‌ها خارج می‌شد را فراموش نمی‌کنم.

آری عطش واژه‌ای است که با وادی فکه عهده دیرینه دارد. عطش عجین همیشگی رمل‌ها و تشنگی اذن خول سرزمین شن‌های روان است. جعفر ربیعی از همنشینی با عطش به هنگام مجروحیتش می‌گوید:

صبح روز چهارم از شدت تشنگی به شبنم‌هایی که روی علف‌های هرز نشسته بود روی آوردم. لب خشک و ترک خورده را به قطره‌های شبنم نوک علف‌ها چسباندم ولی این مقدار حتی نتوانست لب‌های خشک مرا ترکند تا چه رسد به رفع عطش آفتاب در ادامه حرکت خود آرام آرام به بالای سرم رسید. تصمیم گرفتم به هر قیمتی شده خود را به بالای سر جنازه‌ای که در 3متری‌ام افتاده بود برسانم. امید داشتم که در قمقمه‌ای  که به فانسقه‌اش بسته بود آب باشد... یا هر مشقتی بود خود را به جنازه رساندم و با دندان قمقمه را از فانسقه بیرون آوردم. قمقمه را بین دو ساعد دستم قرار داده و با دندان در آن را باز کردم اما به محض اینکه خواستم قمقمه را به دهانم نزدیک کنم از دستم رها شد و به زمین افتاد و آب آن جاری  شد. حسرت آب از دست رفته تمام وجودم را گرفت. چشمانم تحمل دیدن این صحنه را نداشت. رمل‌ها خیلی سریع آب را مکیده بودند.

اکنون پس از سال‌ها وقتی یا به فکه می‌گذاری و فارغ از هر چیزگوش جان به سکوت مرموز آن می‌سپاری هنوز می‌شنوی ترنم شهدایی که از کنج تپه‌ای، زاویه‌ کانالی و لا به لای میدان مینی تو را به وفاداری و استقامت فرا می‌خوانند.


=========================================

فـکـه


مقاومت عاشورایی

خیلی  از شهدا جنازه هاشان سال ها در رمل های فکه ماند. یکی از شهدا در برگه های آخر دفترچه یادداشتش نوشته بود «من اصغر شمسم. فرمانده ی گردان علی اصغر. سلام ما را به امام برسانید و بگوئید ما عاشورایی جنگیدیم.» جنگیدن در زمین های رملی کاری بسیار سخت بود. پیش روی چندانی در این رمل ها انجام نشد ولی مقاومت عاشورایی یاران امام در دل رمل های فکه در تاریخ ثبت شد.
نیروهای عراقی از فکه وارد خاک ایران شدند تا کرخه پیش رفتند و مقابل شوش، اندیمشک و دزفول مستقر شدند. رزمندگان ایران با عملیات های پیروزشان آن ها را تا مرز، عقب راندند. صدامی که قدرتمندانه بر طبل جنگ کوفته بود، جنگ جویی شد پشیمان، که دنبال پناه گاهی برای خود می گشت، اگر کشورهای غربی و شرقی به یاری اش نیامده بودند، عملیات هایی که در فکه و مناطق دیگر انجام شده بود به سقوط حزب بعث می انجامید.

پاسگاه مرزی فکه

جاده ی چزابه – فکه وسط دشت تمام می شود و به پاسگاه فکه می رسد؛ رو به روی پاسگاه الفکه ی عراق. در گذشته های دور مرز این جا گمرک داشت و از راه های تردد بین ایران و عراق بود که ساختمان مرزبانیش به شکل کاروان سراهای شاه عباس ساخته شده بود. اوّل جنگ نقطه ی ورودی عراق در محور فکه همین پاسگاه مرزی بود. خیلی از پاسگاه های مرزی خوزستان روز اوّل جنگ سقوط کرد. اما پاسگاه فکه، که نیروهای تیپ 37 زرهی شیراز و تعدادی از پاسدارهای دزفول در آن مقاومت می کردند، روز اوّل پا برجا ماند.

کانال کمیل

گردان حنظله در کانال توی محاصره دشمن افتاده بود. مقاومت می کردند. چند روز بی آب و غذا. ساعت های آخر مقاومت بی سیم چی گردان پشت بی سیم، حاج همت را صدا زد. صدایی با خش خش از پشت بی سیم می آمد؛ حاجی فلانی هم رفت. فلانی هم. اسم بچّه های گردان را می گفت. باتری بی سیم داشت تمام می شد. عراقی ها دارند می آیند تا ما را هم خلاص کنند. حاج همت به پهنای صورتش اشک می ریخت و کاری از دستش بر نمی آمد. به بی سیم چی می گفت: هر چی دوست داری بگو. حرف بزن قطع نکن. بی سیم چی گفت: سلام ما را به امام برسانید بگوئید همان طور که فرموده بود، حسین وار مقاومت کردیم و تا نفر آخر جنگیدیم.

مقتل شهید آوینی





لحظه های آخر، قبل از این که سیّد کلا توی اغما برود، متوجّه ذکرهایی بودم که مدام زیر لب تکرار می کرد؛ یا زهرا می گفت. سه بار دعای اللهم اجعل مماتی شهاده فی سبیلک را خوانده و بار آخر بود که از روی برانکارد به حالت نیمه خیز بلند شد و گفت: خدایا گناهانم را ببخش و شهیدم کن. این آخرین حرفش بود. بعد روی برانکارد افتاد و بی هوش شد.

نبرد با موانع

عملیات والفجر مقدماتی 18 بهمن سال 61 شروع شد. زمین رملی فکه، که آن را با موانع نظامی گوناگون پوشانده بودند، کار عملیات را سخت کرده بود. عده ای می گفتند عملیات لو رفته است. برای رزمندگان و مردم ایران روزهای عملیات والفجر مقدماتی روزهای غم باری بود. شهیدان والفجر مقدماتی خیلی مظلومانه شهید شدند. رزمندگان به رغم گلوله باران سنگین دشمن زمین های پر مانع و رملی منطقه را پشت سر گذاشتند. نیروهای جهاد هم بسیار تلاش کردند تا با خاک ریز زدن زمینه ی تثبیت پیش روی ها را فراهم کنند. اما حجم شدید آتش دشمن مانع کار آن ها بود، تعداد عراقی ها هم کم نبود. اسیرانی که رزمندگان در مرحله ی اوّل عملیات از ارتش عراق گرفتند تابعیت های غیر عراقی داشتند؛ سودانی، مصری، یمنی و اردنی. دشمن در پناه آتش بارش به رزمنده ها حمله کرد و فرماندهان دستور عقب نشینی دادند. اما بعضی ها در محاصره ماندند، نتوانستند عقب بیایند و شهید شدند.

دوباره والفجر

قبل از والفجر مقدماتی گروهی از فرماندهان نظرشان این بود که این عملیات باید در منطقه ی شمال فکه انجام می شد که تصویب نشد.
عملیات والفجر یک که 20 فروردین 62 انجام شد اجرای همان طرح بود. والفجر یک در شمال فکه شروع شد، ولی موانع منطقه بیش تر از عملیات والفجر مقدماتی شده بود. بنابراین والفجر یک هم به اهدافش نرسید و فکه و زمین های اطرافش تا پایان جنگ از طرح های عملیاتی گسترده حذف شدند.

راز عطش

در تفحص، شهدایی پیدا کردیم که دست و پایشان را با سیم تلفن بسته بودند، بچّه ها می گفتند احتمالا مجروحانی بوده اند که دشمن زنده به گورشان کرده. دست و پایشان را هم بسته که نتوانند خاک ها را کنار بزنند. بعضی جنازه ها هم سوخته بودند؛ انگار که آتششان زده باشند.

نجواهای فکه

صدای بمب باران دشمن گوشَت را پر می کرد. خسته می شدی. صدای بمب باران که قطع می شد، صدای ناله ی مجروحی را می شنیدی که در تپه ای دور افتاده و آب می خواهد. نمی توانستی تکان بخوری. دعا می کردی همان صدای بمب باران توی گوشت بپیچد.



===============================================

از فکه بگوییـــد، که مثل هیچ جا نیست !!!

فكه‌ مثل‌ هیچ‌ جا نیست‌! نه‌ شلمچه‌، نه‌ ماووت‌، نه‌ سومار، نه‌ مهران‌، نه‌ طلائیه‌، نه‌...
فكه‌ فقط‌ فكه‌ است‌! با قتلگاه‌ و كانال هایش‌، با تپه‌ ماهور و دشت هایش‌.
فكه‌ قربانگه‌ اسماعیل‌هاست‌ به‌ درگاه‌ خدای‌ مكه‌.
فكه‌ را سینه‌ای‌ است‌ به‌ وسعت‌ میدان های‌ مین‌ِ گسترده‌ بر خاك‌.
فكه‌ را دلی‌ است‌ به‌ پهنای‌ سیم های‌ خاردار خفته‌ در دشت‌.
فكه‌ را باغ هایی‌ است‌ به‌ سر سبزی‌ جنگل‌ امقر.
فكه‌، روحی‌ دارد به‌ لطافت‌ ابرهای‌ گریان‌ در شب‌ والفجریك‌.
فكه‌، چشمانی‌ دارد به‌ بصیرت‌ دیده‌بان‌ خفته‌ در خون‌، بر ارتفاع‌ صد و دوازده‌.
فكه‌، خفته‌ بر زیر گام هایی‌ است‌ كه‌ رفتند و باز نیامدند.
فكه‌، استوار ایستاده‌ است‌، برتر از سنگرهای‌ بتونی‌ ضد آرپی‌ جی‌.
فكه‌،هیچ‌ در كف‌ ندارد، همچون‌ بسیجی‌ ایستاده‌ در برابر تانك های‌ مدرن‌ بعث‌.
فكه‌، همه‌ چیز دارد، همچون‌ بسیجی‌ مهیای‌ سفر به‌ دیار حضرت‌ دوست‌.
قلب‌ فكه‌، در والفجر مقدماتی‌ تپید.
قلب‌ فكه‌، در والفجر یك‌ از حركت‌ بازایستاد.
قلب‌ فكه‌، در دشت‌ سُمِیدِه‌ پاره‌ پاره‌ شد.
قلب‌ فكه‌، در قتلگاه‌ رُشیدیه‌ سوراخ‌ سوراخ‌ شد.
قلب‌ فكه‌، در ارتفاع‌ صدوچهل‌وسه‌ شكست‌.
قلب‌ فكه‌، میان‌ كانال‌ِ كمیل‌ جا ماند.
چه‌ بسیار چشم ها كه‌ بر خاك‌ فكه‌ نگران‌ ماندند.
چه‌ بسیار لب ها كه‌ در سنگرهای‌ فكه‌ خندان‌ خفتند.
چه‌ بسیارروح ها كه‌ شادمان‌ درفكه‌ بالشان‌ خونی‌ شد.
چه‌ بسیار كبوترها كه‌ پر بسته‌ در فكه‌ از كانال ها پر كشیدند.
چه‌ بسیار مرغان‌ آغشته‌ به‌ عشقی‌ كه‌ در فكه‌ غریبانه‌ ذبح‌ شدند.
از فكه‌، فقط‌ باید در فكه‌ سخن‌ گفت‌ و بس‌.
از فكه‌، فقط‌ باید با اهل‌ فكه‌ سخن‌ گفت‌ و بس‌.
از فكه‌، باید برای‌ عاشقان‌ فكه‌ نشان‌ آورد و بس‌.
سوغات‌ فكه‌، چه‌ می‌تواند باشد جز مُشتی‌ سیم‌ خاردار وحشی‌؟
تحفه‌ از فكه‌، چه‌ می‌توان‌ برگرفت‌ جز پرچمی‌ سه‌ رنگ‌ خونی‌؟
یادآوری‌ از فكه‌، چه‌ می‌توان‌ با خود داشت‌ جز پلاكی‌ سوراخ‌ شده‌ بر سینه‌ از تركش‌؟
در فكه‌ بود كه‌ حلقوم ها، شمشیرها را دریدند.
در فكه‌ بود كه‌ پیكرها، كمان ها را شكستند.
در فكه‌ بود كه‌ سرها، نیزه‌ها را بالا بردند.
در فكه‌ بود كه‌ جان ها، خاكیان‌ را جان‌ بخشیدند.
در فكه‌ بود كه‌ ارواح‌ مطهر، مردگان‌ را جان‌ دادند.
در فكه‌ بود كه‌ هر كه‌ اهل‌ فكه‌ بود، روحش‌ به‌ اوج‌ پر كشید.
در فكه‌ بود كه‌ هر كه‌ آرزو می‌كرد چونان‌ مادرش‌ مفقود بماند، پیكری‌ از او باز نیامد و گمنام‌ خفت‌.

===============================================

از همه عزیزانی که این متن ها را خواندند خواهش میکنم فاتحه ای را نثار کنند به روح پاک و بلند شهدای منطقه عملیاتی فکه

===============================================







طبقه بندی: مناطق عملیاتی(یادمانها)، 
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 1396/11/17 توسط مـحـمـدرضـا قـاسـمـی

ماهتابان
سه شنبه 1394/10/8 11:44
گاهی یک نگاه حرام ...
شهادت را برای کسی که لیاقت شهادت دارد
سال ها عقب می اندازد.
چه برسد به کسی که ...
هنوز لایق شهادت بودن را نشان نداده است
محمد حسین مهجوره
چهارشنبه 1391/11/18 21:55

باسلام : از دیدن و مطالعه وبسایت ارزشی وپر بار شما که یاد آور روزهای حماسه وخون وگمنامی بود بسیار خوشحال شدم. امید است که مورد رضایت شهدا قرار گیرد. ما در لشکر 19فجر استان فارس عقبه لشکرمان ترکالکی بود خاطرات بسیار شیرینی از منطقه شما داریم بسیاری از شهدای ما از منطقه شما عازم فاو ، شلمچه و جزایر مجنون و فکه شدند ودر آنجا آسمانی شدند. یادش بخیر کنارهای اطراف امامزاده که چادرهایمان را زیر آن برپا میکردیم ومحل آموزش و خلوت خود با خدایمان بود بجای ما فاتحه ای برای آن برادر پاسداری از ترکالکی که شب عروسی اش به شهادت رسید بفرست....یاد باد آن روزگاران یاد باد .
باتشکر
محمد حسین مهجوره
hamase8.ir
mahboobi1365@gmail.com
حمید
سه شنبه 1391/11/17 01:08
به یاد شهدای گمنام فکه
به نام خدا.برای خدا.به یاد خدا
دعا کنید شهید بشیم که به خدا اگر شهید نشیم باختیم
<عجیبه که عکس شهدا را میبینیم ولی عکس شهدا عمل میکنیم>
کربلا
شهدا
شهادت
فکه
محمد
سه شنبه 1391/11/17 01:07
با سلام من هم یکی از همراهان رزمندگان آن عملیات بودم و امروز از فراموش شدگان آن دوران هستم دعا کنید جا نمانیم و ما هم به آنها برسیم یاد آن دوران و شهدای گردان ذوالفقار بخیر
حسین سادات
سه شنبه 1391/11/17 01:06
بنده حقیر تو این عملیات بودم در فکه عمل کردیم و هدف ما نابودی پایگاه موشکی بود که دزفول را هدف قرار میداد و موفق هم شدیم به یاری خدا . چیز جالب این بود که شب بارندگی شد و زمین گل شد و دشمن تصور کرد که ما نمیتوانیم حمله بکنیم ولی ما امدیم و حمله اغاز شد و مثل همیشه پیروز میدان بودیم . یاد وخاطره تمامی شهدا ی این عملیات گرامی بادبه خصوص ضهید ارجمند حسن باقری و محمد حسین ابیز و بچه های گردان حبیب ابن مظاهر.
عبداله نوری
سه شنبه 1391/11/17 01:06
یاد وخاطره شهدا وایثارگران این عملیات گرامیباد بنده همراه حدود 110نفر از بسیجیان نورآباد لرستان در این عملیات شرکت نمودیم منطقه رملی ودشمن هوشار بود حتی مقر قرارگاه لشگر 7 ولی عصر (عج) که شامل نیروهای لرستان وخوزستان بود موشک زدندند متاسفانه عملیات توسط منافقین لورفته بوداگر تدبیر فرمانده گردان نبود(فکر میکنم قمی واسمش عسگری بود )همه گردان محرم اسیر می شدیم چون یک نفر جلو آمد وگفت برید جلو گردان انبیاه منتظر شماهستند. فرمانده متوجه شد گردان مذکور شب قبل عملکرده وتعدادی اسیر شدند لذا بدور از چشم آن منافق جلوتر رفتیم وتپه ای رادور زدیم وبرگشتیم به عقب آن زمان من 15سالم بود
محمد
سه شنبه 1391/11/17 01:04
چـه شایسته است، کـه اوج عبودیتت را با غلتیـدن در خـــون خـــود متجلـی نمـایی…

آری زیباسـت شهـادتـــــ
h
سه شنبه 1391/11/17 01:03
فکه، اینجا معبریست به آسمان...
زمین معبر است، نه مقر... و ما میدانستیم. "سید شهیدان اهل قلم"
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.






تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک