تبلیغات
شهدای دفاع مقدس شهر ترکالکی











 

 


 

        

مـا در ره عـشـق نـقـض پـیـمـان نـکـنـیـم

گـر جـان طـلـبـد دریـغ از جـان نـکـنـیـم

دنـیـا اگـر از یـزیـد لـبـریـز شـود

مـا پـشـت بـه سـالـار شـهـیـدان نـکـنـیـم .

آنـانـکـه رفـتـنـد کـاری حـسـیـنـی کـردنـد و آنـانـکـه مانـدنـد ، مـانـدنـد بـرای یـک امـتـحـان سـخـت تـر و بـایـد کـاری زیـنـبـی کـنـنـد  وگـرنـه ... یـزیـدیـنـد


بـه یـاد هـمـه شـهـیـدانـی کـه بـه جـای آب بـا خــون غـسـل کـردنـد ...

 

خـوشـا آنـان کـه در بـازار گـیـتی خـریـدار وفـا بـودنـد و رفـتـنـد
خـوشـا آنـان کـه در راه رفـاقـت، رفـیـق بـا وفـا بـودنـد و رفـتـنـد

کـم از هـمـت و بـاکـری نـداشـتـیـم :
شـایـد بـعـضـی‌هـا بـگـویـنـد جـبـهـه رفـتـنـمـان از روی هـیـجـانـات کـودکـی بـوده . بـه خـدا درک مـی‌کـردیـم و مـی‌دانـسـتـیـم داریـم چـه مـعـامـلـه‌ای مـی‌کـنـیـم . اگـر هـیـجـانـی بـود کـه بـا دو عـدد تـیـر و خـمـپـاره در مـی‌رفـتـیـم

        

سـلام مـا بـر ایـن پـاره هـای دل مـلـت کـه مــرگ را اسـتـقـبـال کـردنـد تـا اســلام بـمـانـد داوطـاـبـانـه بـه خـاک افـتـادنـد تـا ایــران سـربـلـنـد گـردد و سـلام مـا بـر ایـن پـاره هـای دل مـلـت کـه دل از زنـدگـی و راحـتـی آن کـنـدنـد تـا آرامـش دل امــت و امــام تــضــمــیــن شـود . اینها سبكبال و رها به استقبال شـهـادت رفتند تا چراغ خانه ما روشن بماند . 

مقام معظم رهبری

 

من از انتهای جنون آمدم                      من از زیر باران خون آمدم

زدشتی که با خون چراغانی است        زدشتی که پر شور و عرفانی است

پـنـدار مـا ایـن اسـت : که ما مانده ایم و شـهـدا رفته اند اما حقیقت آن است که زمان ما را با خود بـرده است و شـهـدا مـانـده انـد...  شهید آوینی

 

الـلـهـم الرزقنی توفیق الـشـهـادة فی سبیلـك

   

   

======================================================

حـادثـه کـربـلـا یـک بـار دیـگـر در تـاریـخ تـکـرار شـد و مـا عـقـب مـانـدیـم

               

 بـا کـلیـد کردن روی عـکـس این عـزیـزان مـیـتـوانـیـد وصـیـتـنـامـه آن شـهـیـد را مـشـاهـده کـنـیـد

دلـتـنـگ شـهـدای گـمـنـامـم ...

شهدای گمنام، به راستی چه کردید که شبها مادرتان حضرت زهرا، برای شما مادری میکند؟

ای شهید گمنام :  کاش پلاک گردنت بودم تا هنگام دویدنت به ضربان قلبت بوسه میزدم .

 شـهـیـدان هـمـیـشـه زنـده انـد ... روحـشـان شـاد یـادشـان گـرامـی بـاد ... 

کـاشـکـی قـدر بـدونـیـم

« الـلـهـم صـلـی عـلـی مـحـمـد وآل مـحـمـد وعـجـل فـرجـهـم و جـمـیـع شـهداء »

هـدیـه بـه روح بـلـنـد شـهـیـدان

امـیـد اسـت کـه در راه شـهـدا ثـابـت قـدم بـمـانـیـم و قـیـامـت شـرمـنـده شـهـدا نـبـاشـیـم

 انـشـاالـلـه تـوفـیـق عـمـل کـردن بـه وصـیـت هـای شـهـدا را داشـتـه بـاشـیـم

     

     

     

     

     

     

     

     

       

     

     

     

     

     

     

     

     

     

       

    

شهید حسن جباری                                                    شهید امیرحسین پاپی زاده

         

وای بـر آنـکـس کـه در صـحـرای مـحـشـر سـر از خـاک بـر دارد ولـی نـشـانـی از مـعـرکـه جـهـاد در بـدن نـداشـتـه بـاشـد .  شـهـیـد آویـنـی ...

 

سـلـام شـهـدا ...
دلـم خـیـلـی گـرفـتـه ...
الان که دارم این متن را مینویسم دارم گریه میکنم ...
شـهـدا خیلی دلم شکسته  ..... خودتون میدونید برای چی ....
راستی یه سوال : چرا دوست هاتون از شما چیزی نمیگند ؟ چرا  ؟؟؟؟؟
شـهـدا مـی گـویـنـد مـا رفـتـیـم  ، شـمـا بـعـد از مـا چـه کـردیـد ؟؟؟؟؟
شـهـدا بگویید در خلوت و نجواهای شبانه خود چگونه با خدایتان مناجات کردید ؟؟
ما هنوز شهادتی بی درد می طلبیم ، غافل که شهادت را جز به اهل درد نمی دهند
بـه راسـتـی ایـن شـهـدا چـه کـردنـد؟
شـمـا را چـه پـیـمـانـی بـا خـدایـتـان بـود ،کـه ایـنـچـنـیـن خـدا شـمـا را خـواسـت ؟
تو را با خدا چه عهدی بود كه از این كرامت برخوردار شدید؟
شـهـدا بـرام دعـا کـنـیـد  ...

شـهـدا زنـده بـودن را در شـهـادت مـی دانـسـتـنـد

 

از خـداسـت تـوفـیـق رهـروان راه شـهـدا

 

اگـر اذن دهـنـد سـعـیـم ایـن اسـت کـه از لالـه هـای خـونـیـن بـگـویـم،‏ تـا شـایـد نـگـاهـمـان کـنـنـد و دسـتـی بـر آرنـد و مـا را از ایـن مـنـجـلاب دنـیـا بـیـرون کـشـنـد .

 

چـو بـشـکـفـد ز لـبـت غـنـچـه هـای پـاک دعـا

تـو را بـه فـاطـمـه (س) سـوگـنـد " الـتـمـاس دعـا "

=====================================================





خـدایـا...
یاریم کن نگاهم ... در افق این فضای مجازی ... جز برای تو ... نبیند
و انگشتانم  ... جز برای تو ... کلیدی را نفشرند ...



وقتی شما پشت كامپیوتر می‌نشینید شـهـدا شما را نگاه می‌كنند ، پس باید با وضــو باشید و ذكـر « مـا رمـیـت اذ رمـیـتـم » بخوانید .
شـهـدا ، شما را كه در خـط مـقـدم نـبـرد هستید ، نگاه می‌كنند ؛ شما الـان بـالـای دكـل دیـده‌بـانـی قرار گرفته اید و بخواهید یا نه ، وسـط مـیـدان هستید ؛ چرا كه
« كـل یـوم عـاشـورا و كـل الـارض كـربـلـا ».




آدرس هـای  وب سـایـت شـهـدای شـهـر تـرکـالـکـی :


www.SABEGHOON61.ir     سـابـقـون


www.EMTEDAD61.ir      امـتـداد


کانال ما در تلگرام :





طبقه بندی: وصیتنامه و زندگینامه شهدا،  شـهـدای تـرکـالـکـی، 
برچسب ها: وصیتنامه و زندگینامه 61 شهید گلگون کفن شهر ترکالکی،  
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 1394/07/30 توسط مـحـمـدرضـا قـاسـمـی

روزنامه آنزان
چاپ روز سه شنبه۲۱ اردیبهشت
بمناسبت روز جانباز
مقاله ای تقدیم به آستین های خالی ...
حکایت دو جانباز سرافراز ایران زمین ...
حاج عبدالعلی ذاکری و حاج سلطانمحمد حسینی ...
به قلم مهندس رضاحسین زاده  ترکالکی

تقدیم به آستین های خالی ... و سرؤهای راسخ ومقاوم ایران زمین .... بمناسبت روز میلاد مسعود امام حسین(ع) روز پاسدار و ولادت حضرت ابوالفضل العباس(ع) روز جانباز ...
مینویسم برای راست قامتان و ایثارگران همیشه جاودان وطنم ... روزی که برای دیدار با جانبازان نخاعی استان خوزستان عازم اهواز بودم . در ذهنم سوالات زیادی را مرور میکردم . و یاد و خاطرات کودکی ام که اجین شده با هشت سال جنگ تحمیلی را مرور میکردم ... همراه دوست عزیزم جانباز سرافراز و شهر و دیارم ترکالکی ... جانباز ویلچرنشین ۷۰ درصدی حاج سلطانمحمد حسینی  مسیر را پشت سر میگذاشتیم . خاطرات جنگ را برایم تعریف میکرد با چه شور واشتیاقی میگفت ... زمانی که خانواده ام برای اعزام به جبهه رضایت نمیدادند من نوجوانی ۱۴ ساله بودم آخرین تلاشم را کردم ملتمسانه دست مادرم را بوسیدم تا رضایت داد به جبهه بروم . وقتی خاطراتش را تعریف میکرد . پیرمردی که همراه مان بود چشمانش پر از اشک شد . با بغضی فرو خورده گفت . یادش بخیر لحظه اعزام پسرم شهید عبدالرضا عبدالهی ... آری پدر شهیدی که همیشه در کنار جانباز حاج حسینی است تا شاید با دیدن همرزم فرزند شهیدش دلش کمی آرام گیرد ... سرگرم گفتگوها و اشک های جاری شده پدر شهید عبدالهی بودیم که به آسایشگاه جانبازان نخاعی خوزستان در منطقه ناحیه دو اهواز رسیدیم ... وارد آسایشگاه که شدیم همه از یک جنس بودند . چقدر شبیه به هم نشسته بر ویلچرهایی که سالیان سال با آن انس گرفته بودند ... چه احوالپرسی های عاشقانه دوران جنگ . چه شور و اشتیاق برادرانه خط مقدم ... اما جانبازی از لحظه ورود نگاه مرا به خود جلب کرد ... به سراغش رفتم آرام اما با صلابت بر روی تخت مخصوصش خوابیده بود . بی اختیار در حال و هوای آسایشگاه غرق شدم خواستم دستش را بوسه زنم دیدم که آستین پیراهنش خالی است . صورتش را بوسیدم . و خودمانی شروع به گفتگو کردم . خواستم مصاحبه کنم که قبول نمیکرد . به اصرار و تشویق همرزمانش پذیرفت .... آری جانباز قطع نخاع گردنی حاج عبدالعلی ذاکری از ماهشهر ... متولد دوم اردیبهشت1342 گفتم حاجی روزت مبارک با قدرت و صلابت گفت همه روزها روز من است ... روز مرد . پدر . روز پاسدار . روز جانباز ... کمی تامل کردم براستی که مرد بود و مردانه از مرز ؤبوم این کشور دفاع کرده بود تا سر حد شهادت ... در ادامه گفت مرداد1359به استخدام سپاه پاسدران انقلاب اسلامی ماهشهر در آمدم . با شروع جنگ تحمیلی در جاده اهواز آبادان گروه پدافندی و ادوات جنگی مستقر شدم . آبان59 از ناحیه شکم و دوپا مجروح شدم و به بیمارستان17شهریور مشهد اعزام شدم ... چندماهی گذشت . شرایط بهتری داشتم باز هم به منطقه اعزام شدم که اویل ماه رمضان سال1360مجددٵ از ناحیه بازوی دست راست مجروح شدم و دستم قطع شد . باز پس از مدتی عازم شدم و در همان جاده آبادان اهواز مستقر شدم که اینبار در اواخر سال1361 بر اثر ترکش خمپاره دشمن بعثی متجاور از ناحیه گردن مجروح و ازناحیه گردن قطع نخاع شدم ... چه دیدار خوبی برای من بود . که بدانم و بگویم که دیگر جوانان این خطه و مرز و بوم بدانند آسایش و امنیت امروز ما مرهون فداکاری و ایثار چه کسانی است ... براستی که تمام روزهای متعلق به این عزیزان و بزرگمردان ایثارگر وجانباز است ... از گوشه و کنار و زمزمه های دیگر جانبازان شنیدیم که فرزند برومند حاج آقا ذاکری هم درس مردانگی و ایثار و شهامت را از پدرش به ارث برده و لباس پاسداری برتن پوشیده و چندماهی ست که سردار مدافع حرم شده در سوریه ... هر چند این دلاورمردان هر چه گفتنند سخن از عشق و ایثار بود و هیچ کدام به درد ها و مشکلات زندگی خویش اشاره ای نکرد ...
تقدیم به رهبر جانبازم سیدعلی که خدا سایه پدرانه اش را بر سر این ملت مستدام بدارد ...
رضاحسین زاده  ترکالکی




طبقه بندی: مـطـالـب خـوانـدنـی،  مـنـاسـبـت هـا،  بـرگـی از خـاطـرات،  یـادگـاران جـنـگ، 
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 1395/02/21 توسط مـحـمـدرضـا قـاسـمـی


تقدیم به معلم اول دبستان من مدرسه شهید نامجو ترکالکی جناب آقای سیدعلیرضا مرعشی :

یادش بخیر سال تحصیلی1364 ، 65 برا آمدن به مدرسه چقدر خوشحال بودیم اما از طرفی از نام معلم وحشت میگفتند معلم کلاس اول آقای مرعشی خیلی سختگیر است و کتک میزند میترسیدیم ... اما از سوی دیگر اشتیاق آمدن به مدرسه را داشتیم ... خرید کیف وکفش لباس مدرسه چقدر لذت بخش بود ... ثبت نام هم کرده بودیم ... واکسن هم در مرکز بهداشت زده بودیم ... فقط منتظر بودیم روز اول مهرماه فرا برسد . بالاخره روز سرنوشت ساز فرا رسید . اول صبح بیدارشدم هرچند شب خوابم نمی برد . هم از ترس هم از خوشحالی . صبح زود با آب چاه دست و صورتم را شستم . چند لقمه نان و پنیری همراه با چای شیرین شده خوردم . وبه تنهایی با اشتیاق کودکانی و چابکی بچه گانه از خانه بیرون زدم . درمحله ما دوستان زیادی بودیم که به کلاس اول میرفتیم . همه باهم از محله مسجد جامع بطرف مدرسه رفتیم اما وقتی با دوستان بودیم دیگر ترس را فراموش کرده بودیم و همه با شیطنت های کودکانه خوشحال بودیم . صف صبگاهی تمام کلاس ها به نوبت و ترتیب قد گرفته شد . آقای مدیر وآقای ناظم صحبت کردند . اما چشم های ما کلاس اولی ها آقای مرعشی را جستجو میکرد و زیر نظر داشت . از دور که خیلی جلتنمن و خشک و شیک بنظر میرسید . آقای قصاب ناظم مدرسه گفت با نظم و ترتیب به کلاس بروید اول نوبت کلاس ما بود رفتیم . آقای مرعشی پشت سر ما آمد کلاس با جدیت و قاطعانه خودش را معرفی کرد . وهمان روز شروع کرد به درس دادن یادم است باید در دفترمون خط میکشیدیم |||||||||||||||||||| ... پنج زنگ را پشت سر گذاشتیم . کم کم به آقای مرعشی عادت کرده بودیم . گاهی که فرصت میشد آقای مرعشی بصورت دسته جمعی جهات جغرافیایی را با ما کارمیکرد . گاهی هم کلاس ما را به ورزش بیرون از مدرسه میبرد و خودش کنار زمین نگاه میکرد ما هم فوتبال بازی میکردیم . همیشه زنگ آخر زنگ ورزش بود از همون جا با لباس ورزشی به منزل میرفتیم و آقای مرعشی تنها به مدرسه بازمیگشت که با پیکان سفیدش از ترکالکی به شوشتر برود ... واقعا آقای مرعشی معلمی دوست داشتنی بود . هر چند گاهی ما دانش آموزان از دستش کتک های به یادمانی میخوردیم . یادم می آید یکبار داخل حیاط مدرسه یک کشیده داخل گوشم زد که مدرسه دور سرم دور میخورد ... یادش بخیر دوران جنگ و دفاع مقدس بود چقدر بچه های شهری و باکلاس که جنگ زده بودند در کلاس ما و مدرسه بودند و چقدر رفاقت های برادرانه که بین ما و همکلاسی های جنگ زده یمان برقرارمیشد بجز درس کلاسی خیلی  درسهای زندگی هم از آقای مرعشی یاد گرفتیم ... امروز که به مناسبت روز معلم این مطلب را مینویسم دقیقا سی سال است که آقای مرعشی را ندیده ام ... همه همکلاسی ها آقای مرعشی را ندیده اند ... ایشان ساکن کرج شده ... اما بعد از سی سال تلفنی آقای مرعشی را پیدا کردیم و با او صحبت کردیم ... چقدر خوشحال شد وقتی شنید دانش آموزان سی سال پیش او امروز همه برای خودشان  کاره ای شدند ... دکتر . مهندس . کارمند . کارخانه دار . و ........ یادی هم بکنم از همکلاسی عزیزمان شادروان روح الله(ضامن) بهداروند ... روحش شاد و یادش گرامی تک خوان گروه سرود مدرسه بود ........ امیدوارم هرچه زودتر دیدار همه ما دانش آموزان کلاس اول .الف ... مدرسه شهید نامجو سال64.65 با معلم عزیز و دوست داشتنی مان آقای سیدعلیرضا مرعشی فراهم گردد .....
آقای مرعشی دوستتداریم
روز مـــعـــــلم مبارکباد
کلاس اول .الف
رضاحسین زاده  ترکالکی




طبقه بندی: مـطـالـب خـوانـدنـی،  مـنـاسـبـت هـا،  تـقـدیـر و تـشـکـر،  عـمـومـی، 
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 1395/02/12 توسط مـحـمـدرضـا قـاسـمـی
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 1395/01/23 توسط مـحـمـدرضـا قـاسـمـی
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 1395/01/12 توسط مـحـمـدرضـا قـاسـمـی
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 1395/01/4 توسط مـحـمـدرضـا قـاسـمـی
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 1395/01/1 توسط مـحـمـدرضـا قـاسـمـی
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 1394/09/8 توسط مـحـمـدرضـا قـاسـمـی
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 1394/08/10 توسط مـحـمـدرضـا قـاسـمـی
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 1394/08/5 توسط مـحـمـدرضـا قـاسـمـی
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 1394/08/5 توسط مـحـمـدرضـا قـاسـمـی
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 1394/08/5 توسط مـحـمـدرضـا قـاسـمـی
نوشته شده در تاریخ جمعه 1394/08/1 توسط مـحـمـدرضـا قـاسـمـی
نوشته شده در تاریخ جمعه 1394/07/17 توسط مـحـمـدرضـا قـاسـمـی
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 1394/07/16 توسط مـحـمـدرضـا قـاسـمـی

در این فیلم که از سال 1365 هست چندتن از شهدای گلگون کفن به چشم میخورد و هم رزمندگان که در جبهه حضور داشتند از جمله شهید سرهنگ مقامی ، شهید رضا صالحی ، شهید حسن حسنی از گتوند ، مرحوم علی عبدالله زاده و دیگر شهدا و رزمندگان 8 سال دفاع جانانه .
در این فیلم 16 دقیقه ای که در  دی ماه 1365 گرفته شده  رزمندگان گردان مالک اشتر قبل از عملیات کربلای 5 در پادگان کرخه و  توجیه شب قبل عملیات کربلای 5 و هم در حین عملیات و .... هست را برای شما عزیزان آماده دانلود قرار دادم  که انشاءالله مورد رضایت شما عزیزان قرار بگیرد .  حجم فیلم 162 مگابایت .
برای مشاهده بهتر  این فیلم در کامپیتر کمی صدایش کم هست ، آن را روی یک سی دی رایت کنید و در دستگاههای خانگی مشاهده کنید صدایش خوب پخش میشود !!!


     

     







طبقه بندی: شـهـداء،  دانـلـود فـیـلـم سـیـنـمـایـی، 
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 1394/07/15 توسط مـحـمـدرضـا قـاسـمـی

بـسـم الـلّـه الـرّحـمـن الـرّحـیـم

بـا سـلام خـدمـت شـمـا دوسـت گـرامـی

هـم رزم عـزیـز در جـنـگ نـرم

هـم سـنـگـر گـرامـی در جـبـهـه فـرهـنـگـی دفـاع مـقـدس

بـه اطـلاع  می رسانم که با عنایت شـهـدا ، کـانـال رسـمـی سـایـت شـهـدای شـهـر تـرکـالـکـی در برنامه تـلـگـرام با آدرس زیـر راه انـدازی شـده :

جـهـت ثـبـت روی JOIN یـا  (پـیـوسـتـن) را لـمـس کـنـیـد و همچنین در صورتی که مایل به دریافت پیامی از سوی این کانال نـمـی بـاشـیـد میتوانید با لـمـس کردن گـزیـنـه MUTE  مـانـع از دریافت اعـلان شـویـد ...


جـهـت دریافت مـطـالـب و عـضـویـت کافیست برنامه تـلـگـرام گوشی خود را آپـدیـت نمایید و روی لـیـنـک بالا کـلـیـک نـمـایـیـد ...


دوسـتـان برای پـاک کردن پـسـتـهـایـی(پـیـام ها) کـه مـورد نـیـازتـون نـیـسـت مـیـتـوانـیـد :

در گـوشـیـهـایـی که سـیـسـتـم عـامـل انـدرویـد دارند نیز از طریق فایل منیجر گوشی وارد کارت حافظه شده و در پوشه برنامه تلگرام فایلهای ویدیو یا عکس خود را حـذف کنید ...

در گـوشـیـهـای ایـفـون از طریق ستینگ خود برنامه تلگرام وارد ستینگ سپس چت ستینگ و کش ستینگ و گزینه کلییر کش را بزنید و یا گزینه ذخیره عکسهای ورودی را از قسمت ستینگ خاموش کنید تا عکسها ذخیره نشوند .

تـکـسـت هـا حـجـم زیـادی نـمـیـگـیـرنـد ... و میتوانید این پیام را برای سایر دوستانتان اگر مفید است ارسال کنید ...

بـاتـشـکـر‌
مـوفـق و پـیـروز بـاشـیـد ...

الـّـلــهُــمَّ صـَـلِّ عــَلَــی مُــحَــمَّــدٍ وَآلِ مـُـحــَمَّــدٍ وَعَــجــِّلْ فـَـرَجــَهــُمْ







طبقه بندی: عـمـومـی،  اخـبـار، 
برچسب ها: ترکالکی.تلگرام.عضویت.شهید.سنگر.جبهه،  
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 1394/07/8 توسط مـحـمـدرضـا قـاسـمـی
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 1394/07/5 توسط مـحـمـدرضـا قـاسـمـی

   

بسم رب الزهراء(س) و الشهداء و الصدیقین

وقتی سوسنگرد آزاد شد ، اسرای عراقی را به طرف اتاق فرماندهی می بردیم . به آنها دستور دادیم برای ورود به اتاق فرماندهی کفش هایشان را از پا در آورند . در بین آن همه پوتین یک جفت پوتین تعجب مرا بر انگیخت .
روی لبه ی داخلی پوتین ها نوشته شده بود :<< قربان اکبری >>
خیلی سریع موضوع را با برادران پاسدار در میان گذاشتم و آنها صاحب پوتین را صدا زدند .
وقتی از اسیر عراقی پرسیدیم : چرا روی کفش هایت نام ایرانی نوشته ای ؟ در جواب گفت : این کفش های یکی از بسیجی های شماست و من آن را از پای او در آورد ام  !
وقتی این حرف را زد به رگ غیرت ما بر خورد و خواستیم یقیه اش را بچسبیم ولی او ادامه داد : او فرد شجاعی بود و موقعی اسیر شد که هیچ گلوله ای در اسلحه اش نداشت و مرتب فریاد می زد : << الله اکبر >>
وقتی او را گرفتیم افسر بعثی با کتک به جانش افتاد و او در حالی که همچنان کتک می خورد به عکس صدام که روی خودروی جیپ بود آب دهان انداخت .
بعثی ها در دادگاهی صحرایی او را همراه 9 نفر دیگر تیرباران کردند و فقط به پیکر قربان اکبری حدود 30 تیر شلیک نمودند و من از آن همه شجاعت متحیر شده بودم ، پوتین هایش را به یادگار از پایش درآوردم و پای خودم کردم .
ما بر اساس آدرسی که اسیر عراقی داده بود ، پیکر مطهرش را کشف نمودیم .

شـهـیـد قـربـان اکـبـری ( سومین شهید شهر ترکالکی )
نام پدر : علی محمد
تاریخ تولد :  1340
تاریخ شهادت :  1359/8/28
محل شهادت : در نبرد تن به تن با کفار بعثی  در روز تاسوعا  در کربلای سوسنگرد بشهادت رسید
طول مدت حیات :   19 سال
مزار مطهر : گلزار شهدای محمدابن زید(ع)

شـادی روحـش صـلـوات

ماهنامه ی آشنا / شماره 137 / اسفند 1385 / داستان یک جفت پوتین

داستان ارسالی از طرف : برادر شهید محمدحسین اکبری

ارسال به سایت شهدای ترکالکی : برادر جانباز کرمعلی اکبری




طبقه بندی: شـهـدای تـرکـالـکـی،  مـطـالـب خـوانـدنـی،  بـرگـی از خـاطـرات، 
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 1394/06/30 توسط مـحـمـدرضـا قـاسـمـی
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 1394/06/1 توسط مـحـمـدرضـا قـاسـمـی
(تـعـداد کـل صـفـحـات سـایـت :17)      ...   3   4   5   6   7   8   9   ...  





تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک